X
تبلیغات
رایتل

38

سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1390
در کی*ری ترین نقطه ی زندگی ام ایستاده ام و به دوردست ها خیره شده ام.آنجا که خعلی دوردست است.حتی نقطه ای هم معلوم نیست راستش را بخواهید حتی به آنجا هم خیره نشده ام.چقدر چشمانم را ریز کنم؟کونش را ندارم که.همینجا..دقیقن همینجا...کی*ری ترین جای ممکن است که نشسته ام. هیچ چیز زندگیم معلوم نیست و تخمم هم نیست.یعنی هیچ وقت تخمم نبوده است. در عوض  همه چیز زندگیم به تخم مادرم بوده است و مادری دارم که خیلی همه چیز را به تخمش برگزار می کند و حتی این پیرمرد همسایه که گم شده است بیشتر از این که به تخم خانواده اش باشد به تخم مادر من است و می نشیند هی برایشان غصه می خورد. واین خعلی بد است که یک نفر اینجور باشد و از بس همه چیز به تخمش است بقیه را بدعادت می کند و بقیه دیگر هیچ چیز به تخمشان نیست و خیالشان راحت است که یکی دیگر هست که به تخمش باشد.آی مادرها..انقدر به تخمتان نباشد همه چیز.کمی دوزش را بیاورید پایین پلیز.