X
تبلیغات
رایتل

45

یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390
تنها جهت ثبت در تاریخ می نویسم تا یادم نرود این روزها را. بدون بغض و اشک نمی توانم بنویسم. نمی توانم بدون بغض بگویم که پدربزرگم مریض است وخیلی مریض است.قلبش تنها ده درصد می زند.کلیه ش از کار افتاده و حتی نمی شود دیالیز کرد.امروز خرد شدمچند ثانیه ای بیشتر نتوانستم در آن حال ببینمش..من طاقت نبودنش را ندارم.طاقت خرد شدن مادرم و خاله و دایی هایم را ندارم.امروز بی پناهی را در صورت مادرم دیدم.بچه ها هرقدر بزرگ هم باشند باز هم پدر مادرهایشان را می خواهند.احساس امنیت می کنند با بودنشان. امروز هرچه کسشر گفتم و خندیدم تا یادم برود،یادم نرفت،کم آوردم آخر.قول میدهم دیگر چسناله نکنم.فقط یک چیز...دعایش کنید.