X
تبلیغات
رایتل

71

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390
هیچ چیز در این دنیای وانفسا سخت تر از دروغ گفتن دسته جمعی نیست و هرچه هم مغز متفکری برای خودت باشی آخرش یک نفر سوتی می دهد و تو به این صورتی که هی باید از اینور به آنور بدوی و جلوی سوتی ها را بگیری تا روی زمین نریزد چون که اگر روی زمین بریزد به هیچ وجه من الوجوه نمی توان آن را جمع کرد. و امروز بدین صورت بودیم که می خواستیم به ملاقات پدربزگم برویم و تا بیمارستان 50 دقیقه راه می بود و من باید سر ساعت چار و نیم سرکارم می بودم و پدرم خیلی یواش رانندگی می کند. در این حد که من با همه ی گشادی ام می توانم از ماشینش جلو بزنم.می خواهم بگویم که در حد پنج و ده کیلومتر می رود و انگاری که عروس می برد خیر سرش. و من می خواستم برادرم ما را ببرد و اگر پدرم می فهمید که او ما را می برد حتمن خودش هم برای دق دادن می آمد و بدین صورت بود که هی گردن می کشید روی کیلومتر شمار ماشین و هی نوچ نوچ می کرد و می گفت یواش برو و من قلبم خراب است و این حرف ها. و قرار شد یک ربع زودتر برادرم ماشین را بردارد و به هوای دانشگاه رفتن از خانه خارج شود و بعد ما به او ملحق شویم و یک دفعه پدرم گفت که من هم می خواهم به ملاقاتی بیایم و اینجا بود که مادر عزیز تر از جانم که الهی من به قربانش بروم و احساس می کنم این اولین دروغ گنده ی زندگی اش بود نزدیک بود سوتی بدهد و واقعن باورش شده بود که برادرم کلاس دارد و می گفت اشکالی ندارد که! او ما را به همراه پدرت به بیمارستان می رساند و خودش سر کلاسش می رود.آخر مادر من؟ منو نیگا؟ مگه او کلاس داشت؟هاع؟ و همان وقت بود که دیدیم دارد گند زده می شود به کل نقشه مان و این شد که مثلن دوست برادرم یک دفعه بهش زنگ زد و او هم از خانه بیرون رفت تا بقیه بیشتر از این سوتی ندهند. و خواهرم هم این وسط با چشمانی به اندازه تخم مرغ به صورت تخماتیکی می خندید و خدا را شکر که به خیر گذشت چرا این ها این جورند آخر؟