X
تبلیغات
رایتل

73

چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390
خوب حقیقتش را بخواهید ما هیچ وقت اهل چارشنبه سوری نبودیم مادرم هیچ وقت نمی گذاشت ما دست به بدی بزنیم یا به قول ما یزدیها دس گَلِ بدی بکنیم و العان چار پنج سالی است که من قرق هایش را شکسته ام و در حیاط خانه مان آتشی کوچک برپا می کنیم و به صورت خیلی حقیرانه و تنهایانه ای سه نفری هی از رویش می پریم و البته امسال اصلن حوصله اش را نداشتم و فقط به خاطر خواهرم که کلی ذوق و شوق داشت آتش درست کردم و از هر سال هم بزرگتر شد به هول و قوه ی الاهی. و هی از رویش پریدیم البته نه به این سادگی ها.من هعی تا دمش می رفتم و می ترسیدم و پا پس می کشیدم از بس بزرگ شده بود و بالاخره پریدم و هنگامی که پریدم هعی پریدم و پریدم و اصلن یادم رفت که حوصله اش را نداشتم و در اخر محسن چاوشی می خواند صبوریم کمه بی قراریم زیاده و من یک دفعه وارد میدان شدم و دور آتش به صورت سرخپوستی می رقصیدم و هوهو می کردم.بله به این شکل کسخل شده بودم.