X
تبلیغات
رایتل

94

چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391
می خواهم کوله بارم را ببندم و راه بیفتم.بروم به دور دست ها. جایی که هیچ کس مرا نشناسد.خسته نیستم ها.خسته ام! و کیست که بداند خسته ی اول با خسته ی دوم زمین تا زیرزمین فرق می کند.بعضی خستگی ها خوب شدنی اند و بعضی همیشگی.فقط باید کوله ام راببندم.چای که از من جدانشدنیست.یعنی می خواهم بگویم که بدین صورتم که هوا را از من بگیر چای را نه.باید یک ام پی تری پلیر هم بخرم.نمی خواهم به خاطر آهنگ های مورد علاقه ام گوشی با خودم بردارم.گوشی که زنگ خور ندارد گوشتکوب است از نظر من.داشت یادم می رفت.باید کمی هم از هوایی که مادرم در آن نفس کشیده درون شیشه کنم.محبتش را باید ضبط کنم با خودم ببرم.بدون یاد او که نمی شود.اصلن الان که فکرش را می کنم می بینم نه خسته ام نه خسته!دلم برای مادرم تنگ می شود.گه می خورم بدون او حتی تا سر کوچه بروم.