X
تبلیغات
رایتل

143

جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391

شما که غریبه نیستید حقیقتش را بخواهد پاره شدم و از پاره شدگی خود دلشادم و فیلان.و مدیونید اگر فکر کنید اگر ذره ای حتی یک چسوک پاهایم بسته است. امروز دقیقن بدین صورت بودم که هی بالا میرفتم و هی بدین صورت ذکر می گفتم: گو خوردم.هی می رفتیم ولی به خدای احد و واحد انگار اصلن نمی رفتیم.نمی رسیدیم که.و من امروز صدای چربی هایم را می شنیدم که می گفتند:پوووووووو و آب می شدند.می گفتند:عهههههه و به فناء فی الله می پیوستند.می گفتند پیسسسس و بخار می شدند.راستش را بخواهید آبشار نبود که فتوشاپ بود.اصلن فک می کردم اینجا یزد نیست که.جای دیگری ناکجاتر از یزد است.تا به حال این همه آب را یک جا ندیده بودم.آب های کف کرده ی سفید که نمی گویم به چه می مانست چون همه ی انهایی که از این آب خورده اند حالشان به هم می خورد و من دوست ندارم اینجور باشد.می دانید که؟!