X
تبلیغات
رایتل

158

جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1391
وقتی از شب قبل تصمیم گرفته باشی که صبح علی الطلوع بزنی بیرون دنبال کار و صبح علی الطلوعت بشود ساعت ده و نیم که از خواب بیدار شده ای معلوم است که خیلی احساس خوش به حال بودگی می کنی دیگر.و بعد هی به برادرت التماس کنی که تو رو خدااااااااا منو ببر و او هی نبرد تو را.تا تو اشک درون چشمان شهلایت حدقه بزند و به مانند کره خری یتیم به او زل بزنی تا دلش به حالت بسوزد و تو را به شهرک صنعتی ببرد.شهرک صنعتی می دانید چه جور جایی است؟بگذارید برایتان توضیح دهم.شما هی می روید هی می روید تا به جایی می رسید که بوی چس می آید ولی متاسفانه تابلویی نزده اند که به محدوده ی چس نزدیک می شوید و بعد از محدوده ی چس به شرکت ها و کارخانه ها می رسید که هیچ کدامشان نیرو نمی خواهند عنا.به درک که دست از پا درازتر برگشته ایم.بعد به خانه آمدیم و مادرم به تخمش بود که ما چقدر خسته و هار و هور و گشنه هستیم و از ما کار کشید هی.البته شما که غریبه نیستید من فقط بر حسن انجام کار نظارت کردم اما هی احساس خستگی کردم.بعد از آن دو ساعتی خوابیده و سپس زودتر از هر روز به کانون رفتم.آخر شما که نمی دانید علاوه بر منشی بودن نظافت کانون هم پای من است و بمیرم برای خودم که با کمال مظلومیت آن مکان درندشت 100 متری را جارو کردم.انتقادی هم دارم به عاقای نجفی عزیز که آبت نبود نانت نبود به نقی گیر دادنت چه بود که امروز دقیقن 3 ساعت نت نداشتیم و همه ی کارهایم ماند و من هی گوز توی پاکت کردم.هاع راستی،رییس محترم بنده هم امروز زحمت کشیدند و بعد از سه ماه 100 تومان به من دادند.باشد که رستگار شوم:|