X
تبلیغات
رایتل

166

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391
بعضی وقت ها نباید اتفاق بیافتد.کل کائنات یک طرف جمع می شوند و تو طرف دیگر ایستاده  ای مسابقه ی طناب کشی برگزار می کنید برای اتفاق افتادن و نیفتادن یک چیز.تو به شدت مصری که اتفاق بیفتد و کائنات می گوید نه عیزم،نمی شود،نشود هم برای تو بهتر است هم برای بقیه.اما تو که این حرف ها سرت نمی شود،مرغِ خرت یک پا دارد و می گویی باید بشود،و امان از وقتی که تو بر کائنات پیروز شوی.اول مثل خری که بهش تیتاپ داده باشند خوشحالی و در پوستین خودت نمی گنجی.اما بعد می فهمی چه گهی خورده ای.من نباید اتفاق می افتادم،شش سال هی کائنات گفت نع،هی مادرم گفت بله.هی به دکتر رفت و قرص خورد تا بچه دار بشود و هی نشد تا آخر یک روز بیشتر از حد معمولش قرص خورد و شد آنچه نباید میشد.بله من اثر قرص هایی اشتباهیَم.دارم به این فکر می کنم که اگر من نبودم خیلی بهتر بود.حداقل برای مادرم.می توانست با آرامش جدا شود بدون اینکه بچه ای باشد که به تخمش باشد.آخر مادر من بچه هایش خیلی به تخمشند.اگر من اتفاق نیفتاده بودم العان یک ردکرده ی بیس پن ساله ی به گای عظما رفته اینجا ورور نمی کرد و این خیلی بهتر بود به همین سوی چراغ.