X
تبلیغات
رایتل

210

سه‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1391

دارم به این فکر می کنم که کاش هنوز قابلیت ثبت لحظه به لحظه ی خاطرات اختراع نشده بود تا تو از هر خاطره ای تصویری محو در ذهنت می ماند و با دیدن عکس های قدیمی داغت تازه نمی‌شد.داشتم به عکس های آخرین باری که دایی ام مجرد بود و خانوادگی بیرون رفتیم نگاه می کردم که یک دفعه فهمیدم آخرین باری که از ته دل خندیده ام همان وقت ها بوده است.حدود سه چارسال پیش.در همه ی عکس ها یا دارم دلقک بازی در می آورم یا نیشم تا پس کله ام باز است و دارم هرهر می خندم. شما یادتان می آید اخرین باری که از ته ته اعماق ته دلتان خندیده اید کی بوده است؟العان کیلومترها از آن خنده ها فاصله دارم. از آن دورهم بودن ها.از بی دغدغه بودن.چطور شد که یک دفعه انقدر دغدغه ها زیاد شد؟و هرچه دغدغه هایم زیادتر شد معاشرت هایم کمتر.در حدی که العان می نشینم با دیوار معاشرت می کنم که معاشرت کردن از یادم نرود. و العان طوری شده ام که می آیم وبلاگ را باز می کنم کمی به این صفحه ی سفید روبرو و نشانگر چشمک زنش خیره خیره نگاه می کنم و یا یادم می رود که چه می خواستم بگویم یا می بینم کونش را ندارم و هی به فردا می اندازم تایپ کردن را.خیلی خالی شده ام.از همه چیز.احساس می کنم مغزم به ضربه ای احتیاج دارد تا همه چیز را فراموش کنم و از صفر کیلومتر شروع کنم.هرچند العان هم مغزم در حد یک کیلومتر کار کرده است.می خواهم بگویم که فکر نکنید حالا خیلی هم کار می کندها!ولی در همین حد هم خسته شده ام از بودنش. چقدر خوب بود آدمها وقتی می دیدند که دارد سرریز می شود قابلیت این را داشتند که مغزشان را  با هم ریست کنند و از اول شروع کنند به زنده بودن و زندگی کردن.