X
تبلیغات
رایتل

227

سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-3

تو هیچ وقت جرات بیان کردن حقیقت را نداشتی...چشم در چشم...شاید می ترسیدی...شاید هم دلت برایم می سوخت.راستی چرا باید این بلا سر من می آمد؟من که همه کار کرده بودم،من که کم نگذاشته بودم در عاشقی...چطور دلت راضی شد با منی که هیچ کس را به جز تو نداشتم این کار را بکنی؟

خدایا...نمی شد من انصراف بدهم از ادامه ی راه؟نمی بینی تعویض شده ام؟می خواهم به رختکن بروم.استعفا می دهم از زنده بودن و زندگی را نقش بازی کردن.لطف می کنی اگر جانم را بگیری.کم نمی شود از بزرگیت.تضمین می کنم...کمی مرد باش خدا.

می دانی؟من آدم خیانت دیدن و طاقت آوردن نیستم.خیانت ببینم می زنم همه ی چیزهایی را که ساخته ایم خراب می کنم،حتی اگر هیچ پلی پشت سر برای بازگشت جای نگذاشته باشم،می زنم همه ی پل های جلوی رویم را هم خراب می کنم و هی درجا می زنم.چه فکر کردی که برگشتی برای پل سازی دوباره؟آدمی که یک بار دلش بیاید که خیانت کند و طرفش ببخشدش دفعه ی بعد راحت تر خیانت می کند،بدون هراس.روانشناسم می گوید باید فرصتی دوباره به تو می دادم،نمی داند همان وقت که من خرد شدم تو هم برایم تمام شدی.الان دارم با همان توِ رویایی زندگی می کنم.توی بدون خیانت،بدون بدی.همان که هر وقت سردم می شد آغوشش را داشتم و توی خیابان اگر احساس می کرد سردم است کتش را با هزار اصرار روی دوشم می انداخت.همان که تا می دید برف آمده است با کلی ذوق صبح زود به دنبالم می آمد تا با هم به برف بازی برویم.راستی یادت هست آن خنده های از ته دل را؟ با همان دخترک جدید هم این گونه می خندی؟همانطور از ته دل؟ همانی که انقدر با دقت به همه ی اجزای تنم نگاه می کرد که اولین موی سفید را خودش دید و بغض کرد از دیدن پیرشدنم.همانی که هدیه هایش را جا به جای خانه ام پنهان می کرد تا یک دفعه پیدا کنم و بمیرم از خوشی.یادم می آید آن روز که از اواسط ظهر باران گرفته بود و من سرکار بودم،وقتی بیرون آمدم دیدم برایم چتر آورده ای که خیس نشوم.آخ...الان خواب می بینم یا آن روزها را خواب بودم؟تلافی آن روزهای شیرین،این روزهای تلخ نیست.امشب تصمیم گرفته ام با قرص هایم جشن بگیرم.خسته شده ام از به انتظار مرگ نشستن.باید خودم دست به کار شوم.

ادامه دارد...

ته سیگار-1

ته سیگار-2