X
تبلیغات
رایتل

228

چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-4

تو اینجا چکار میکنی؟چقدر شکسته شده ای.موهایت هم که سفید شده است. نگو که از دوری من بوده است که باورم نمی شود. حتما همان دخترک ترکت کرده است که حالا برگشته ای با این حال نزار. راستی از کجا فهمیدی؟هانیه؟تو به او گفتی؟گیرم که من جواب تلفنت را ندادم.گیرم که هرچه در خانه ام را زدی کسی در را به رویت باز نکرد. می گذاشتی کپک بزنم در تنهایی ام هانیه جان.این زندگی به چه درد می خورد که تو پی اش را گرفتی؟چرا اورا خبر کردی؟به خاطر کلید؟ در را می شکستی بهتر بود. من دلم خون می شود اینجور که او گریه می کند. بگو گریه نکند طاقت گریه اش را ندارم.

***

سلام هانیه.من بهترم ولی هنوز بستری ام.نمی دانم این دکتر ها از جان من چه می خواهند.کم کم به این فکر افتاده ام که شاید یونس بهشان پول داده که من را اینجا نگه دارند. شاید می داند اگر به خانه بروم دیگر نمی تواند حرف بزند .به تو نگفته بودم هانیه ولی در این چند ماه،هروقت آمد برای حرف زدن فرار کردم.نمی توانستم بایستم و زل بزنم به دست هایی که این آخری ها دست های همان دخترک را گرم می کرده اند.نمی توانستم هانیه... نمی توانستم.حالا هرروز می آید و مینشیند کنار تخت و گریه می کند و حرف می زند.می گوید از دختر خاله اش واین که به اجبار مادرش  تن به همراهی دختر خاله اش داده است.من که باور نمی کنم هانیه. یک "مرد" هیچ وقت اجبار را قبول نمی کند. می توانست به دختر خاله اش بفهماند نخواستنش را.نمی توانم به خودم بقبولانم که بی میل بوده است وهمه اش اجبار.من هرچه توی این یونس دنبال همان آدم سابق گشتم پیدایش نکردم.یونس من کجای این مرد شکسته پنهان شده است؟

ادامه دارد...

ته سیگار3

ته سیگار2

ته سیگار1