X
تبلیغات
رایتل

229

پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-5

آخ یونس...یونس، تو چه می فهمی از این غربت این چند ماهه ی من؟از گریه های شبانه و طعنه های روزانه ای که هر رهگذر پس از اینکه از من بی حواس تنه می خورد صدایش را پشت سرش می انداخت و می گفت هوو...کوری؟تازه خیلی هایشان مودب تربودند و می گفتند:هووو...عاشقی؟نمی دانستند که این حواس پرتی که حالا فقط خودش را به موج جمعیت می سپارد و جلو می رود،چینی بند زده ایست که قبل ترها حرکت شادمان پاهایش موزاییک ها را به رقص در می آورد.یادت هست؟ آن خیابانی که سرتاسر اسباب بازی فروشی بود وهر موقع بیرون می آمدیم اصرار می کردم که برای قدم زدن به این خیابان برویم،تا ذوق کنم جلوی ویترین های اسباب بازیشان.دیروز جلوی جای خالی همان خرسی که قرار بود برای تولدم بخری به زمین خوردم. عذاب می دهم خودم را یونس. هر روز از آن خیابان می گذرم و به یاد می آورم شیطنت هایمان را توی اسباب بازی فروش ها. یادت هست آن فروشنده را چقدر سرکار گذاشتیم و من نقش بازی کردم که باردارم و آمده ایم برای بیبی اسباب بازی بخریم؟دیروز همان فروشنده از روی زمین بلندم کرد و هی احوال تو را از من می پرسید. نتوانستم داستان خیانتت را تعریف کنم یونس.مردم به آدم خیانت دیده با ترحم نگاه می کنند.خسته شدم از نگاه های هانیه و بقیه. به آن فروشنده گفتم به مسافرت رفته ای و چه دعایی کرد برای زود برگشتنت. احتمالا مرغ آمین همان حوالی بوده است که الان اینجایی. ولی بدین شکل؟این دستگاه ها چیست که به من وصل کرده اید؟چرا گریه می کنی یونس؟دکتر اشتباه اندازه گرفته است درجه ی هوشیاری ام را...ببین من از همه ی این مردم هوشیار ترم. آخ... حرف بزن یونس...فقط حرف بزن...دلم برای آهنگ صدایت تنگ شده است.

ادامه دارد...

ته سیگار4

ته سیگار3

ته سیگار2

ته سیگار1