X
تبلیغات
رایتل

230

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-6

یادت هست وقتی سرم داد می کشیدی از ترس خودم را توی بغلت پنهان می کردم و تو از خنده ریسه می رفتی؟ آخرچه کسی دیده است این جور پناه آوردنی را به خود آن که از او ترسیده ای؟ توی این چند ماه که ترسیده بودم همش دنبال سینه ات می گشتم تا خودم را تویش پنهان کنم.الان هم می ترسم. یونس چرا گریه می کنی؟مرد که گریه نمی کند.راستی چرا ادکلن همیشگی ات را نزده ای؟دلم برای بوی تلخ ادکلن مردانه ات یک ذره شده.یادت هست هر موقع سردم می شد دست هایم را توی دست های مردانه ات می گرفتی و ها می کردی؟این روز ها با این که تابستان است همیشه بخاری روشن بود و همیشه هم سردم بود. الان هم احساس سرما می کنم.چرا آنجا نشسته ای یونس؟چرا جلو تر نمی آیی تا دستانم را گرم کنی؟خیلی سرد است درست مثل قطب. دکتر ها چرا حمله کرده اند؟من که طوریم نیست.داد نزن یونس. تحمل داد کشیدنت را ندارم به که پناه برم وقتی داد می زنی؟خداخافظ یونس. خیلی دلم برایت تنگ شده بود.

ادامه دارد...

ته سیگار5

ته سیگار4

ته سیگار3

ته سیگار2

ته سیگار1