X
تبلیغات
رایتل

238

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391

از این بالا که به زندگیم نگاه می کنم می بینم که زندگیَم درست همانند تاریخ قمری که به قبل از هجرت و بعد از هجرت تقسیم میشد به قبل از بیماری و بعد از بیماری مامانه تقسیم بندی شده است.بدین صورت که قبل از بیماریش یک انسان سرخوش ِ زیر کار در رو ِ الدنگ بودم.و العان به یک انسان ِ سرنخوش ِ زیر کار در نرو ِ الدنگ تبدیل شده ام.شما که غریبه نیستید دکتر ها گفته اند عضلات قلبش ضعیف شده است.گفته اند ضربان قلبش پایین آمده است.البته این مورد دومی را خودش هم نمی داند.دکدرها گفته اند باید حرص نخورد و پدری دارم بهتر از برگ درخت که حتاع با راه رفتنش هم مادرم حرص می کند و تنها راه حلی که به ذهن ناقص من می سد این است که برای سلامتی مامانه این دو کبوتر عاشق را از هم جدا کنیم و من تبدیل به یک انسان ترسنده شده ام که هی به بالای سرش می روم و نفس کشیدنش را چک میکنم.دکدرها گفته اند باید استراحت مطلق داشته باشد و این ها خانوادگی استراحت مطلق برایشان تعریف نشده است.هی دوست دارد کار کند و راه برود و هی به یاد پدربزرگم می افتم که دایی ِ بدبختم با او هم همین بساط را داشت و حریف نمیشد که استراحت مطلق را به او بفهماند.