X
تبلیغات
رایتل

265

سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392

چند روز پیش یک سایتی دیدم که برای پست بود و اگر گمشده‌های افراد پیدا شده بود با ذکر نام و مشخصات توی سایت مورد نظر پیدا می‌شد و می‌توان به اداره ی پست مورد نظر رفت و گمشده تبدیل بشود به پیداشده. از آن روز تا همین امروز و همین دقیقه چند دفعه توی سایتش اسم و فامیل خودم را وارد کرده‌ام ببینم مخاطب ِ من که گم شده است را کسی پیدا نکرده است و به صندوق بیاندازد؟ یک اصلی هست که می‌گوید آدمها اگر مخاطب خاص افراد دیگر را پیدا کردند باید سریعا او را به صندوق پست بیاندازند و محل حادثه را ترک کنند. بغل چطور؟ یک بغل دارم که گمشده است.شما را به خدا بغلی را که فیکس تنتان نیست توی صندوق پست بیاندازید تا به صاحبش برسد. آدم که نمی‌تواند با بغل اشتباهی زندگی کند.می‌تواند؟تنگی نفس می آورد به همین قبله.حالا بدون مخاطب و بغل می‌شود زندگی کرد و زنده ماند، ولی بدون عقل می‌شود؟ می‌شود ها،ولی سخت است. مثلا من دختری را می شناسم که عقل نداشت و سوار دوچرخه شد و بازویش شکست. می‌خواهم بگویم یک عدد عقل گمشده است و تاکنون به کلّه‌ی مربوطه مراجعه نکرده است. توی سایت اداره ی پست هم گشتم اثری از آثارش یافت نشد. از یابنده تقاضامندم آن را به نزدیک‌ترین صندوق پست بیاندازد و جغدی را همراه با خانواده‌اش از نگرانی برهاند. خیر ببیند انشاالله.

264

سه‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1392

یادم می آید یک جکی بود که در مورد جهنم ایرانی ها بود که یک روز قیر هست قیف نیست یک روز قیف هست قیر نیست و یک روز هر دوی این ها هست ولی مسئول مربوطه به مرخصی رفته است. این یکی را من دقیقا تجربه کردم.وقتی از 25 تیر امتحان معرفی به استاد دادم و تا شنبه ی هفته ی پیش که دیدم هنوز نمره ام وارد نشده به مسئول مربوطه مراجعه کردم و فهمیدم استاد ِ گشاد مربوطه هنوز هم نکشیده اند تا فرم نمره ام را به دانشگاه بفرستند و پس از پیگیری و فرستادن فرم یادشان رفت که امضا کنند و یک روز مسئول آموزش مرخصی بود و یک نمره ی ناقابل دوماه طول کشید تا ثبت سیستم شود!می خواهم بگویم تا ما یاد نگرفته ایم که مسئولیت پذیر باشیم، تا یاد نگرفته ایم که خودمان را درست کنیم و کاری را که به ما سپرده اند تمام و کمال و بدون هیچ منتی انجام دهیم حق نداریم نق بزنیم که چرا مسئولانمان بدین شکلند.والاع.از قدیم مگر نگفته اند یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به دیگران؟

263

سه‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1392

گاهی وقت ها باید بازویت بشکند تا قدر چیزهای به ظاهر کوچک زندگیت را بدانی.وقتی کوچکترین کارها برایت آرزو می‌شوند.مثلا عوض پوشیدن شلوار راحتی و سر کار رفتن بتوانی شلوار جین همیشگیت را بپوشی.بتوانی آن مانتوی خفاشی را نپوشی که به قول دکترت با پوشیدنش شبیه آدم هایی می شوی که بچه ای زیر بغل زده اند. بتوانی با چنگال غذایت را بخوری حتی اگر همه به خاطر طرز چنگال دست گرفتن مسخره ات کنند.بتوانی با خط کش دفتر ثبت‌نام را خط کشی کنی.حتی بتوانی کنترل و شیفت و دو را با هم برای به وجود آوردن نیم فاصله فشار دهی. یا بتوانی دکمه های مانتویت را ببندی. یا مثل همیشه دمر بخوابی.چیزهایی که تا همین دیروز نمی دانستم یا نمی دیدم که وجود داشتن یا نداشتنشان به استخوانی بند است که حالا با پیچ شکستگیش پر شده است و منتظر فیزیوتراپی است تا شاید به حالت عادی برگردد.