X
تبلیغات
رایتل

276

جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1392

می گه یک روز که من خیلی از همه طرف بهم فشار اومده بود، دوستی بهم گفت: بالاخره بارون میاد، ابرای سیاه کنار میرن، هوا آفتابی میشه، توئم ناراحت نباش.بالاخره بارون میاد... دو روز بعد اسمس می زنه، می پرسه: بالاخره بارون اومد؟

بارون بیاد؟چه خیال خامی. از وقتی یادم میاد همش تون غُرِش بوده تو آسمون زندگیم.می دونید تون غرش چیه؟نمی دونید؟ همون آسمون غرمبه س.یزدیش میشه تون غرش. هی تون غرش شده هی ما ریدیدم به خودمون. هی تا اومده هوا صاف بشه یه ابر کوچولو اومده کنار باقی ابرا و تا به خودمون بجنبیم گنده شده.سیاه شده.خشن شده.جونمونو گرفته.

تو که اینا رو نمی دونی.

تو که نمی دونی احساسم بهم میگه تا توی این شهر لعنتی زندگی می کنم وعضمون! همینه. تنها دلخوشی این روزامم همینه. این که قراره ازین شهر بکنیم.تا اخر سال تحصیلی. شاید بارون بیاد این دفعه.  آب و هوای دل ِ مردم یک شهر خیلی تاثیر داره تو اومدن بارون...

جواب اسمسشو اینجوری دادم: بارون وقتی میاد که ازین شهر کوفتی و مردمش خلاص شم...