امتحان صبح خعلی خوب بود، در حدی که اگر سوال های آخر فصل و ترم قبل را یک
دور خوانده بودم بیس می شدم و چون بیس برای ما افت دارد پس تصمیم گرفتم که
بیس نشوم و عطایش را به لقایش ببخشم و کونم را آن ور کنم و بروم و مدیونید
اگر فکر کنید که دستم به گوشت نمی رسد و اینها. و امروز رفته بودیم خیابان
گردی آخر ما خعلی پولداریم و خعلی بنزین داریم و تکه ای از راه را من
رانندگی کردم و چقدر رانندگی خوب است و احساس شوماخر بودن به آدم دست می
دهد فقط این شوماخر با دنده عوض کردن مشکل دارد و خودش کلاچ را می گیرد و
برادرش دنده را عوض می کند و ترمز هم که می کند همه با سر به درون شیشه می
روند.شوماخر خوبی هستم خدا عمرم را زیاد کند. و نمی دانم چگونه است که
روزهایی که امتحان دارم نوت در کله ام می جوشد و روزهای بی امتحانی یبس
مغزی می شوم و مطمئنم که خدا با من شوخی اش میاید و امروز داشتم می گفتم
باید امروز بروم و چمدانی را که به اندازه ی حجم تنهایی من جا دارد بردارم و
خواهرم چیزی گفت که مرا متحول کرد.او گفت: گو نخور.
عمری با سربلندی و عزت داشته باشی
... البته شیرینی و چیز های خوشزه ... چیز بد نه
دور از جونت ... هر چی دوست داری بخوری بخور
ببخش اگر گاهی سر به سرت میذارم ... نمیدونم چرا نمیشه بچه خوبی باشم ... شاید به خاطر انرژی بالایی هستش که تو نوشته هات هست ... گربه را هم به بازی میگیره
:))))))))
امان از این گربه:دی
اگر پسورد نمیخوام دلیلش بی توجهی نیست ... نمیخوام به حریم شخصیت دخالت کنم
.........................................
تو وبلاگ خودت رمز واست گذاشتم