تا به حال شده است که چای بخواهید ولی کونش را نداشته باشید که بریزید و به خواهرتان بگویید برایتان بیاورد و او هم کونش را نداشته باشد که بگردد دنبال یک لیوان شیشه ای خوش تراش پدر مادر دار و حتاتر کونش را نداشته باشد که ماگتان را بشوید و همینجور بریزد توی یک لیوان استیل و برایتان چای بیاورد؟نشده است که!وگرنه می دانستید چه مزه ی دوگانه ای دارد.از یک طرف چای است و می خواهی آن را بخوری و با آن عشق بازی کنی حتاع، و از یک طرف مزه ی اعصاب خراب کنی قاطی چای شده استوهیچی!خواستم بگویم دلتنگی هم همین مزه را می دهد گاهی اوقات.از یک طرف به طرفت که فکر می کنی(حالا نه صرفن مخاطب خاص، البته هرکس که آدم دلتنگش می شود خاص است ها،خیلی خاص،ولی از آن خاص ها نع،شاید هم از آن خاص ها بود،من چه می دانم،من که در دل شما نیستم)کامت شیرین می شود،احساس خوبی داری از فکر کردن به او،اما دلتنگ نبودنش هم هستی،ناراحتی از ندیدنش.دلتنگ می شوی مثل طعم چای در لیوان استیل.
تحلیل و تعبیر باحالی بود
:)
بعضی چیز ها واقعا حس هایی هست که قشنگ تعریفشون
میکنی ... با این که به نظر میاد اصلا نمیشه تعریفشون کرد
... امیدوارم خوب شده باشی
بعضی چیز ها هم اصلا آدم که هیچی ... گربه هم جرات نمیکنه نظر بده ... برای پست 97 میگم