دور نیست روزی که مغزم هم از دست این کسخل بازی های من خسته شود و بفهمد که بود و نبودش برای من بی تاثیر است و چارقدش را محکم ببندد،چادرش را به کمرش گره بزند، عصایش را هم بردارد،آخر مغزم پیر شده است از دست من،بسته ی سیگارش هم را بردارد،درست است که خودم سیگاری نیستم ولی مغزم سیگاری است در اعماق تهش.روزی دو سه پاکت دود می کند تا آرام شود،همین که تریاکی نشده است جای شکرش باقی است با ایم همه درد و مرضی که من به جانش انداخته ام.بله،کوله بارش را می بندد و به دوردستها می رود.و من تا دیروز فکر می کردم دوردست ها یک جاده ی خشک و خالی بدون هیچی است.اما دیروز فیلمی دیدم که کلن ذهنیتم را عوض کرد و در صحنه ی اخر فیلم دو شخصیت اصلی فیلم به دوردست رفتند و دوردستشان درخت هم داشت.راستش را بخواهید من تا به حال یک دوردست را از نزدیک ندیده بودم.مغزم می تواند در حال رفتن به دوردست زیر درخت ها هم استراحت کند.بود و نبودش که برای من فرقی نمی کند.برود دنبال زندگیش بهتر است.
...................
ببخش اگر شوخی میکنم ... گاهی دوست دارم سر به سرت بذارم ... نمیدونم چرا ... شاید دوست دارم
من؟
مغز؟
شیب؟
بام؟
:))