خانه عناوین مطالب تماس با من

جغد شاخدار

جغد شاخدار

درباره من

همه ی محتوای این وبلاگ حاصل ذهن معیوب نویسنده است و هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی که نه،ولی نفرین در پی دارد.الهی جز جیگر بزنه هرکی کپی کنه ادامه...

روزانه‌ها

همه
  • و دیگر هیچ... (حوری)
  • زیر پوست شب (شبنم)
  • پوری
  • تاریکخانه (هانیرا)
  • خفقان(دانیال رسولی)
  • پاراماخ(وبلاگ گروهی)
  • گاوخونی(حسین نوروزی)
  • یک فنجان فرانسه یخ زده
  • رادیکال
  • خـــآتون خـــآموش(مرمر خاتون)
  • حاصل ازدواج فامیلی(ساسان)
  • نامه نویس(ساسان)
  • کوله پشتی(ساسان)
  • طاعون زدگی(معصومه)
  • دلقک(پوریا کاف)
  • پری نوشته ها(پوریا پرانا)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • 309
  • 308
  • 307
  • 306
  • 305
  • 304
  • 303
  • 302
  • 301
  • 300
  • 299
  • 298
  • 297
  • 296
  • 295

بایگانی

  • شهریور 1395 1
  • مرداد 1395 1
  • بهمن 1394 1
  • دی 1394 2
  • آذر 1394 2
  • مهر 1394 1
  • شهریور 1394 1
  • مرداد 1394 1
  • دی 1393 1
  • آذر 1393 1
  • آبان 1393 1
  • مرداد 1393 1
  • تیر 1393 1
  • خرداد 1393 4
  • اردیبهشت 1393 6
  • فروردین 1393 3
  • اسفند 1392 4
  • بهمن 1392 3
  • دی 1392 1
  • آذر 1392 1
  • آبان 1392 2
  • مهر 1392 5
  • شهریور 1392 3
  • مرداد 1392 3
  • تیر 1392 8
  • خرداد 1392 5
  • اردیبهشت 1392 2
  • فروردین 1392 2
  • بهمن 1391 3
  • دی 1391 4
  • آبان 1391 9
  • مهر 1391 6
  • شهریور 1391 9
  • مرداد 1391 11
  • تیر 1391 15
  • خرداد 1391 30
  • اردیبهشت 1391 28
  • فروردین 1391 50
  • اسفند 1390 25
  • بهمن 1390 20
  • دی 1390 31

آمار : 108323 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • 39 جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1390 01:32
    امروز یک عدد بیس چارساله ی خوشالِ با اتماد به نقسِ به گا نرفته ام که یک نفر باید بیاید من را جمع کند وگرنه همینجور تا صبح برای خودم نوشابه باز می کنم.بله چنین انسانِ خرذوقِ بی جنبه ای شده ام العان و این خوشالی به این علت است که امروز به خرید لباسِ مجلسی رفتم و در اولین مغازه لباس دلخواهم را یافتم ولی اصل ماجرا اینجاست...
  • 38 سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1390 03:03
    در کی*ری ترین نقطه ی زندگی ام ایستاده ام و به دوردست ها خیره شده ام.آنجا که خعلی دوردست است.حتی نقطه ای هم معلوم نیست راستش را بخواهید حتی به آنجا هم خیره نشده ام.چقدر چشمانم را ریز کنم؟کونش را ندارم که.همینجا..دقیقن همینجا...کی*ری ترین جای ممکن است که نشسته ام. هیچ چیز زندگیم معلوم نیست و تخمم هم نیست.یعنی هیچ وقت...
  • 37 شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1390 22:17
    فی الواقع نمی دانم چه مرگم است.احساس چسناله ی شدیدی بر من مستولی شده است که نمی دانم چرا و چگونه است و آیا چرا؟ و آیا کسی اصاب مرا ندیده است؟ دیروز خدافظی کرد و رفت و وقتی گفتم اصابم؟گلم؟کجا میری؟سرش را تکان داد و چیزهایی زمزمه کرد و رفت و من از زمزمه هایش خر را فهمیدم.فکر کنم رفته باشد توی کون خر.و واقعن کسی آن را...
  • 36 شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1390 01:10
    امروز واقعن روزی استحماری بود.استحماری یعنی خر کنی. دقیقا 11 ساعت پشت کامپیوتر نشسته بودیم و کارنامه و این عن و گه ها می خواندیم و می فرستادیم و تحویل می دادیم و انقدر معتادم که دوباره پریده ام توی پلاس.در حالت عادی الان باید خواب باشم ولی چون من عادی نیستم و هیچ کارم به آدم نرفته است دارم اینجا کسشر تایپ می کنم. خر...
  • 35 پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390 03:39
    اینها سه تا عروسکند که فقط شبیه عروسکند از من یکی که آدم ترند به همین قبله.حشمت که خرسی است پا به ماه،مستر که گوسپندیست رنگین پوست و جونیور سه شنبه خرگوشک سفیدم. من می دانم..می دانم که چرا انقدر زود شارژ نتم تمام می شود..مطمئنم حشمت می آید و همه ی اخبار را می خواند..همیشه از همه چیز خبر دارد..امروز داشت با مستر حرف...
  • 34 پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390 03:38
    همه ی مشکلات زیر سر این زبان کوفتیست. زیر سر این ارتباطات است اگر زبان نبود هیچ بایی نبود که بی شود. اصلن بی نبود. اگر هم را بدون حرف زدن می فهمیدیم خیلی بهتر بود. به قول لنی در رابطه ای که زبان وارد شود باید فاتحه ی آن رابطه را خواند. ما آدم ها یادمان رفته، یادمان رفته که می شود با قلب ها هم حرف زد، با چشم ها هم...
  • 33 سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1390 22:14
    یادم نیست چه کسی بود که می گفت آدم ها علاوه بر کودک درون یک خر درون هم دارند و العان من در بک گراند ذهنم خر درونم را می بینم که با گوش هایی آویخته و کوله باری بر پشت دارد به دوردست ها می رود. راستش را بخواهید خر درونم هعی از من می خواست که عاشق شود و هی جفتک پرانی می کرد و دندان می گرفت اما هرچه زور زدم دیدم قرار نیست...
  • 32 دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 22:07
    از دیشب مدام روحم در حال چکه کردن است و هیچ رقمه نمی شود جلویش را گرفت حتی ظرفی زیرش گذاشته ام که فرش را به گند نکشد اما متسفانه ظرف مذکور سرریز کرده و همه جا را به گند کشیده است. و بدین طریق است که هرکس درون اتاق من می آید پایش روح وحیده ای میشود و این خیلی بد است.آخر یک روح ِ وحیده ای ِ به فنا رفته ی ِ بیس چارساله...
  • 31 پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1390 15:33
    به عنوان اولین روز کاری خعلی خوب و عالی بود.مهمتر از همه این که به من گفتند wowwww تو خیلی بیبی فیسی و اصلن به تو نمی خورد که بیس چارساله ای بیش نباشی و می خورد که حداکثر هیژده سال داشته باشی و آن دختره که یک سال از تو کوچکتر است انگار خیلی سال از تو بزرگ تر است و الان من یک بیس چارساله ی ذوق مرگِ هیژده ساله ام. و...
  • 30 چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390 02:54
    می خواهم به گونه ای سرم را به دیوار بکوبم که دیگر بیرون نیاید و مانند سوسکی درونش دست و پا بزنم و انقدر هیچ کس به من وقع ننهد تا بمیرم و این کار حتی از به دور دست ها رفتن بهتر است زیرا احساس می کنم اینترنتم نصفه ملی شده است و به ک-و-ن دادن می افتم تا بخواهم یک پلاس را باز کنم و پروسه ای طولانی دارد که از این قرار است:...
  • 29 دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390 22:36
    امتحان صبح خعلی خوب بود، در حدی که اگر سوال های آخر فصل و ترم قبل را یک دور خوانده بودم بیس می شدم و چون بیس برای ما افت دارد پس تصمیم گرفتم که بیس نشوم و عطایش را به لقایش ببخشم و کونم را آن ور کنم و بروم و مدیونید اگر فکر کنید که دستم به گوشت نمی رسد و اینها. و امروز رفته بودیم خیابان گردی آخر ما خعلی پولداریم و...
  • 28 دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390 04:02
  • 27 یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 20:04
    هاه..یادتان است قرار بود این آش های گندم آهسته آهسته بیایند بروند درون حلق من؟خوب امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ای وای بر من آش ها نیستند و قابلمه ی کوچکی از آنها باقیست بعد کاشف به عمل آمد که مادر عزیزتر ازجانم آن را به عمه هایم بخشیده است!آخر مادر من؟آیا ما یه ورکی هستیم؟نمی توانیم آش بخوریم؟ اصلن این ها عمه...
  • 26 یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 11:59
    از دیدار پدربزرگ و خاله و دایی بازگشته ام و چقدر خوب است که آدم انسان هایی را داشته باشد که بی ترس بهشان احساس تعلق بکند و نگران نباشد که دوستش دارند یا نه و مطمئن باشد که هیچ وقت قرار نیست حمایتشان را از تو دریغ کنند و همیشه پشتت هستند و اینها وابستگی های هر آدمی هستند و من اگر بخواهم یک بار دیگر وابستگی هایم را شر...
  • 25 شنبه 24 دی‌ماه سال 1390 04:00
    هوای اینجا به شدت دو نفره است و نمی دانم چرا مخاطب خاص به این موضوع رسیدگی نمی کند و الان ما خانوادگی بیرون رفته بودیم و من داشتم می گفتم هوا خعلی دو نفره است که دیدیم هی پسرها دو تا دوتا دارند رد می شوند و به نتایج جالبی رسیدیم. و من با اینکه خودم چادری هستم هیچ رقمه نمی توانم خانم های چادری را درک کنم که پشت فرمان...
  • 24 پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390 23:25
    نشستم هی گریه کردم هی گریه کردم و هی پیاز پوست کندم و در حالی که پیاز یکی از محبوب القلوب های من است این خیلی بد است که انسان را به گریه می اندازد آخر پیاز عزیز من که تو را دوست دارم واقعن چرا مرا به گریه می اندازی؟ و واقعن این از انصاف خداوند مهربان به دور است که من در حال جگر بوقلمون درست کردن باشم و اوق بزنم و یکی...
  • 23 چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 22:05
    آاااای مخاطب خاص..یواش.. می دانی بعد از مدت ها به دلم پا گذاشته ای؟ می دانی به تنهایی خو گرفته بودم؟ این دل را این گونه نبین، با همه ی سرسختی اش نابالغ است،نوپاست در این وادی..تاتی تاتی می کند.. آرام.. نمی خواهد رویش پا بگذاری کنارش باش دستش را بگیر تا قدم های بعدی را محکمتر بردارد،دیگر تاتی تاتی نکند، او محتاج آرامش...
  • 22 چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 02:41
    آبگوشت..خیلی خوب است وقتی آن را بار می گذاری و بویش در خانه می پیچد، وقتی نان را خرد می کنی و آبگوشت را رویش می ریزی، وقتی با آن پیاز می خوری و تا اعماق تهت می سوزد ولی به مرز ار*گ*اس*م میرسی، وقتی گوشتش را سه قسمت می کنی: تکه ای را خالی می خوری، تکه ای را با نان، و تکه ای را با نان و پیاز. وقتی دستت را روی زانویت می...
  • 21 چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 02:39
    رضا یزدانی هزارمین بار است که می خواند تو سیگارو خاموش کن تا بگم... و من هر دفعه از نو به گا می روم و من سیگار نمی کشم اما فانتزی ام این است که بروم بخرم و شروع کنم با این آهنگ سیگار کشیدن و به اینجایش که می رسد سیگار را بشکنم و با گریه دود شوم و به گا بروم.بله الان یک بیس چارساله ی به گا رفته ی چس ناله کنِ عظما در...
  • 20 سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 13:33
    من مرض دارم.نه اینکه منظورم این باشد که کرم دارم ها نه منظورم این نیست.اما با کمال شرمندگی باید اعلام کنم که کرم هم دارم که در این مقال نگنجد.داشتم می گفتم من مرض دارم.مریض نیستم ها!مرض دارم.مرضی به نام سرطان.من سرطان دل دارم که هیچ شبیه بقیه ی سرطان ها نیست و خیلی بدتر است و اصلن آدم را به گا می دهد از بس که مرض است....
  • 19 سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 03:30
    اصولن نود دیدن همیشه چیز خوبی است حتی می توان از طریق فردوسی پود به خدا نزدیک شد و امشب یادی کردیم از خشایار محسنی عزیز که معیاری ست برای کسکشی و وقتی می گوییم طرف نیم خ است یعنی نیم خشایار کسکش است. و امشب جناب آقای مظلومی فرمودن ما چون مسلمانیم سر قول و قرارمان هستیم.آخر عن!برینم بر تو رواست آخر.آیا غیر از مسلمانان...
  • 18 سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 03:28
    پووووووف...از امتحانی سخت برگشته ام و با چنگال در حال پفک خوردن هستم.چون خیلی زشت میدارم که دست هایم و ناخن های زیبایم پفکی شود.(و زشت میدارم یعنی دوست نمی دارم)،نمی دانید که..و امروز امتحان چنان سخت بود که نشسته بودم و حساب می کردم که پاس می شوم یانه و به این نتیجه رسیدم که به حول و قوه ی الهی یازده خواهم شد و این...
  • 17 دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390 01:29
    یادت هست افسانه؟هجده ساله بودیم.سقف آرزوهای تو ح بود و سقف آرزوهای من م .یادت هست؟ م از اول هم برای سقف آرزوهای من کوچک بود و رفت. و یادت هست؟ ح هزارن سقف داشت.یادت می آید افسانه؟ ح که ازدواج کرد یک هفته دانشگاه نیامدی و آخر من و آزاده آمدیم و تو را برگرداندیم.یادت هست م که رفت چقدر امید واهی دادی به من؟یادت هست بعد...
  • 16 دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390 01:27
    دقیقن نیم ساعت است که می خواهم در این لامصب پست بگزارم و با هزار جور ک*و*ن وارو دادن الان توانستم وارد شوم و مسئولین محترم مرا نشناخته اند که هروقت اراده کنم که ک***س بگویم موفق خواهم شد و یک فانتزی که همین الان به ذهنم رسید این است که مقوله ی همه را ببرم و بعد قاطی اش کنم و دوباره پسشان بدهم تا پیوند بزنند و این گونه...
  • 15 شنبه 17 دی‌ماه سال 1390 03:31
    امروز از صبح رفتم روی پشت بام درس بخوانم از بس اینها ور می زنند و بله من یک چنین انسان تنگی می شوم در زمان امتحانات. و حتی مقادیری هم خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم یک انسان بی شعوری زل زده است به من آخر خاک بر سر دیگر خوابیدنِ یک توله خرس نگاه کردن دارد؟ همین شماها هستید که آدم می خواهد رویتان بالا بیاورد دیگر. و بعد...
  • 14 پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 23:45
    با تقسیم کردن صورتم به چهار قسمت مساوی متوجه شدم قسمت شمال شرقی سرم که روی پیشانی می شود الان درد می کند و فکر کنم توموری چیزی دارم که هر موقع حرص می کنم همین تکه درد می گیرد و بقیه ی قسمت های سرم به تخمشان است.بله، مغز من هم قسمتی دارد به نام تخم. و الان اینجا اوضاع جالبی داریم و یکی هی راه می رود و کاملا رندوم و جدی...
  • 13 پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 02:02
    فردا امتحان حسابداری دارم و توی سرم پر از عدد و رقم است و دانشگاهمان آمده است ترکمان زده است به حالمان و همه ی امتحاناتی که تا به حال تشریحی برگزار می کرده تستی برگزار می کند.آخر دانشگاه خوب؟پیام نور من؟ تو فکرش را کرده ای که من چطور باید اصول حسابداری را تستی امتحان بدهم؟نه تو را خدا؟لامصب منو نیگا؟حسابداری تستی؟و من...
  • 12 سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 08:21
    دو عدد دستمال کاغذی کوچک را خیس کرده ام و درون گوشم فرو کرده ام که بدون هرگونه مزاحمتی درس بخوانم و مدیونید اگر فکر کنید ذره ای صدا از اطراف می شنوم. و فردا امتحان دارم و مبانی تنظیم بودجه است و چیزی که درون کتاب نوشته است این است که سازمان مدیریت و برنامه ریزی یکی از ارکان مهم برای تهیه ی لایحه ی بودجه است و مسئولین...
  • 11 دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390 02:13
  • 10 شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 14:22
    امروز صبح عالی شروع شد.گلاب به رویتان داشتم از دستشویی بیرون می آمدم که در به شدت اول با عینکم و سپس با پیشانیم برخورد کرد و الان من یک انسان کبود هستم. و من نمی دانم چرا این درها هوشمند نیستند که وقتی می بینند یکی با پیشانی دارد می آید به طرفشان جاخالی بدهند الان خوب است که من یک اینترویو داشتم خیر سرم و با پیشانی...
  • 309
  • 1
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • صفحه 10
  • 11