برادر هپاتیت داشت.
برادر مردنی بود.
برادر اگر کبد پیوندی می گرفت نمی مرد.
برادر پول نداشت.
سهم ارثی داشت از پدرش.
نابرادر به او گفت:سهم ارثت را به نام من کن تا پول پیوندت را بدهم.
برادر در اوج مریضی سهم ارث را به نام او کرد.
نابرادر پول پیوند را نداد
برادر مُرد.
نابرادر با همسر و فرزاندانش در خانه ی مادر و پیش او زندگی می کردند.
نابرادر گفت من دو سهم از این خانه دارم.
نابرادر به زور مادر را از خانه بیرون کرد.
مادر هر روز بین فرزاندانش پاسکاری می شود.
دنیا خیلی گند است:|
تا به حال شده است که چای بخواهید ولی کونش را نداشته باشید که بریزید و به خواهرتان بگویید برایتان بیاورد و او هم کونش را نداشته باشد که بگردد دنبال یک لیوان شیشه ای خوش تراش پدر مادر دار و حتاتر کونش را نداشته باشد که ماگتان را بشوید و همینجور بریزد توی یک لیوان استیل و برایتان چای بیاورد؟نشده است که!وگرنه می دانستید چه مزه ی دوگانه ای دارد.از یک طرف چای است و می خواهی آن را بخوری و با آن عشق بازی کنی حتاع، و از یک طرف مزه ی اعصاب خراب کنی قاطی چای شده استوهیچی!خواستم بگویم دلتنگی هم همین مزه را می دهد گاهی اوقات.از یک طرف به طرفت که فکر می کنی(حالا نه صرفن مخاطب خاص، البته هرکس که آدم دلتنگش می شود خاص است ها،خیلی خاص،ولی از آن خاص ها نع،شاید هم از آن خاص ها بود،من چه می دانم،من که در دل شما نیستم)کامت شیرین می شود،احساس خوبی داری از فکر کردن به او،اما دلتنگ نبودنش هم هستی،ناراحتی از ندیدنش.دلتنگ می شوی مثل طعم چای در لیوان استیل.