X
تبلیغات
رایتل

77

سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1391
هنوز هم مثل خواب می ماند.خوابی دسته جمعی.هنوز هم منتظرم صبح از خواب بیدار شوم و ببینم همه ی این ها خواب است.پدربزرگم هنوز زنده است.من می دانم.پس چرا نگذاشتند دم آخری صورتش را ببینیم؟دلم دارد می ترکد.همیشه می خواستم از خودش و صدایش فیلم بگیرم و هی پشت گوش انداختم.هی یادم رفت.آی مردم از عزیزانتان هرچه زودتر یادگاری بگیرید البته بدون اینکه بفهمند چون دلشان نازک است می شکند به تکانی.یادت هست بابا؟یادت هست می گفتی تو نوه ی عزیز منی؟یادت هست تا مرا می دیدی می گفتی خوبی؟می گفتم بله.می گفتی خوشحالی که حالت خوبه؟و می خندیدی از اعماق جانت.من چگونه جای خالی ات را تاب بیاورم؟به هر طرف خانه ات که نگاه می کنم تو را می بینم.حتا به هر طرف خانه ی خودمان که نگاه می کنم خاطراتت یادم می آید بابا.یادت هست همیشه وقتی صدایت می زدیم می گفتی جونم؟چگونه بود که روز آخری با اینکه در کما بودی وقتی صدایت می زدیم نفس هایت تند میشد؟می خواستی جواب بدهی؟بگویی جونم؟کاش درد و بلایت به فرق سر من می خورد و تو الان بودی.مادرم خیلی بی پناه شد.بی کس شد.بی کس شدیم بابا.