X
تبلیغات
رایتل

76

جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1390
باید اتراف کنم که انقدر کار نکرده ام که امروز که مامانم سرش را نشانم داد هنوز پاهایم درد می کند از پرکاربودگی و در حالی که  هنوز زیاد نتکانده ایم من و پاهایم به گای عظما رفته ایم. و امروز از مادرم می پرسیدم که آخر زیر مبل ها که کسی نمی بیند.مهمانی مبلی را جابجا نمی کند تا ببیند زیرش تمیز هست یا نع و مادر عزیزتر از جانم فرمودند خوب واسه خودمون تمیز می کنیم و من تصمیم گرفته ام از این به بعد بروم زیر مبل های منزلمان زندگی کنم تا این همه زحمت و پاره شدگی ام به هدر نرود. فقط یک مشکلی هست و آن هم این که صاف می شوم که مشکلی نیست هر وقت از آن زیر بیرون آمدم با تلمبه بادم می کنند خعلی هم خوب و فان است.

75

پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1390
در زندگیم هرچه پریود جسمی کم شده ام در عوض همیشه روحن و مغزن پریود بوده ام و این خیلی بد است که برای پریود روح ها نوار بهداشتی ای نیست که جلوی گند زده شدن بر احساس آدمی را بگیرد که خون های روحِ بدبختِ فلک زده ی آدمی را جمع کند. که افسردگیت 3 روز بیشتر طول نکشد. نه اینکه دائم الپریود باشی و غیر از زندگی خودت به زندگی بقیه هم خون های روحت را بپاشی.زندگی خودت دست خودت است.حتا به تخمت که زندگیت خون روحی می شود اما نباید اعصاب بقیه را گه مال کرد.دنیای بی خودی است.دنیایی که نوار بهداشتی یا حتا غیر بهداشتی برای روح نداشته باشد به چه درد می خورد هاع؟ من چطور روحم را پوشک کنم؟

74

چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390
غرورم می شکند اگر بگویم دوستت داشتم.
غرورم می شکند اگر بگویم دلتنگتم.
غرورم می شکند اگر بگویم هوای آغوشت را کرده ام.
غرورم می شکند اگر بگویم آغوشت امن ترین جای جهان بود.
غرورم می شکند اگر بگویم منتظر بازگشتت هستم هنوز.
غرورم می شکند اگر بگویم با اینکه گفتم برو ولی می خواستم نروی.
غرورم می شکند اگر این متن را در فیسبوک بگذارم و ببینی.

73

چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390
خوب حقیقتش را بخواهید ما هیچ وقت اهل چارشنبه سوری نبودیم مادرم هیچ وقت نمی گذاشت ما دست به بدی بزنیم یا به قول ما یزدیها دس گَلِ بدی بکنیم و العان چار پنج سالی است که من قرق هایش را شکسته ام و در حیاط خانه مان آتشی کوچک برپا می کنیم و به صورت خیلی حقیرانه و تنهایانه ای سه نفری هی از رویش می پریم و البته امسال اصلن حوصله اش را نداشتم و فقط به خاطر خواهرم که کلی ذوق و شوق داشت آتش درست کردم و از هر سال هم بزرگتر شد به هول و قوه ی الاهی. و هی از رویش پریدیم البته نه به این سادگی ها.من هعی تا دمش می رفتم و می ترسیدم و پا پس می کشیدم از بس بزرگ شده بود و بالاخره پریدم و هنگامی که پریدم هعی پریدم و پریدم و اصلن یادم رفت که حوصله اش را نداشتم و در اخر محسن چاوشی می خواند صبوریم کمه بی قراریم زیاده و من یک دفعه وارد میدان شدم و دور آتش به صورت سرخپوستی می رقصیدم و هوهو می کردم.بله به این شکل کسخل شده بودم.

72

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390
العان به گونه ای هستم که تنهایی دارد کم کم درونم نفوذ می کند و حقیقتن نمی خواستم تنها باشم ولی همیشه بدین صورتم که ابتدای هر تغییری کمی نق به جان خودم می زنم و بعد کوتاه می آیم و حتا شده است که دیگر به جان خودم هم نق نمی زنم و حتاتر خوشم هم می آید از تغییر مربوطه. بله یک چنین انسان ملوّنی هستم و فکر می کنم بیشتر ماها اینجور شده ایم در حالی که گذشتگانمان این جور نبودند و ما فقط بلدیم در دل نق بزنیم و سپس کوتاه بیاییم. بله تنهایی دارد درونم نفوذ می کند و می خواهم حتا آن را در تنهایی دان بکارم و تنهایی دان چیزی ست شبیه گلدان که به جای گل تنهایی ات را درونش می کاری و به جای آب به آن غم و غصه هایت را می دهی.هفته ای چند قطره اشک هم خوب است پایش ریخته شود.دل را تصفیه می کند. و تنهایی که گل بدهد خیلی خوب است.آدم تنها می تواند تا ته جاده ی هدف هایش را ببیند و هیچ چیز و هیچ کسی سر راهش نیست تا انتهای راهش معلوم نشود.هیچ مانعی ندارد تا بخواهد دورش بزند یا از رویش بپرد و این خیلی خوب است.می روی تا ناکجا.بدون هیچ کس.

71

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390
هیچ چیز در این دنیای وانفسا سخت تر از دروغ گفتن دسته جمعی نیست و هرچه هم مغز متفکری برای خودت باشی آخرش یک نفر سوتی می دهد و تو به این صورتی که هی باید از اینور به آنور بدوی و جلوی سوتی ها را بگیری تا روی زمین نریزد چون که اگر روی زمین بریزد به هیچ وجه من الوجوه نمی توان آن را جمع کرد. و امروز بدین صورت بودیم که می خواستیم به ملاقات پدربزگم برویم و تا بیمارستان 50 دقیقه راه می بود و من باید سر ساعت چار و نیم سرکارم می بودم و پدرم خیلی یواش رانندگی می کند. در این حد که من با همه ی گشادی ام می توانم از ماشینش جلو بزنم.می خواهم بگویم که در حد پنج و ده کیلومتر می رود و انگاری که عروس می برد خیر سرش. و من می خواستم برادرم ما را ببرد و اگر پدرم می فهمید که او ما را می برد حتمن خودش هم برای دق دادن می آمد و بدین صورت بود که هی گردن می کشید روی کیلومتر شمار ماشین و هی نوچ نوچ می کرد و می گفت یواش برو و من قلبم خراب است و این حرف ها. و قرار شد یک ربع زودتر برادرم ماشین را بردارد و به هوای دانشگاه رفتن از خانه خارج شود و بعد ما به او ملحق شویم و یک دفعه پدرم گفت که من هم می خواهم به ملاقاتی بیایم و اینجا بود که مادر عزیز تر از جانم که الهی من به قربانش بروم و احساس می کنم این اولین دروغ گنده ی زندگی اش بود نزدیک بود سوتی بدهد و واقعن باورش شده بود که برادرم کلاس دارد و می گفت اشکالی ندارد که! او ما را به همراه پدرت به بیمارستان می رساند و خودش سر کلاسش می رود.آخر مادر من؟ منو نیگا؟ مگه او کلاس داشت؟هاع؟ و همان وقت بود که دیدیم دارد گند زده می شود به کل نقشه مان و این شد که مثلن دوست برادرم یک دفعه بهش زنگ زد و او هم از خانه بیرون رفت تا بقیه بیشتر از این سوتی ندهند. و خواهرم هم این وسط با چشمانی به اندازه تخم مرغ به صورت تخماتیکی می خندید و خدا را شکر که به خیر گذشت چرا این ها این جورند آخر؟

70

شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390
ویران می شوی وقتی یکی از عزیزترین هایت را باید از پشت مانیتوری کوچک و سیاه و سفید ببینی.
خرد می شوی وقتی می بینی هزاران سیم به تن و بدن نحیفش متصل کرده اند.
از بین می روی وقتی می خواهی در آغوشش بگیری ولی حتی مانیتور راه هم به دیوار زده اند تا نتوانی مانیتور را بغل کنی.
له می شوی وقتی منتظر دیدن چهره اش می مانی و فقط..فقط پنج ثانیه دوربین روی صورت معصومش می ماند.
پریشانیت به بی نهایت می رسد وقتی زل زده به مانیتور منتظر تکان خوردنش می مانی و تا می آید تکان بخورد دوربین روی تخت دیگری زوم می کند.
مرگ بر آی سی یو هایی که بیمار را از مونیتوری چند اینچی به تو نشان می دهند.
این چند اینچ همه ی دنیای من است.

69

جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1390
حقیقتش را بخواهید دقیقن دو ماه است که تعجب شدیدی بر من مستولی شده است و از شدت مستولی بودگیِ تعجب چشمانم دارد از پس کله ام می زند بیرون. و اصلن نمی توانم خودم را درک کنم که چگونه است که توانسته ام هم بکشم و سر کار روم و هرچه را بتوانم درک کنم به قرعان کریم/مجید/رحیم( چه می دانم اصلن رمضان) نمی توانم جمعه هایی را که آزمون داریم درک کنم که 12 ساعت تنگ می شوم. و هعی به خودم می گویم اااااااااا وییده؟تویی؟ و بعد می بینم که مع الاسف بله خودم می باشم و واقعن بدجور بر آرمان هایم تاخته ام و اصلن از خودم راضی نیستم. و واقعن چه ضرورتی دارد وقتی می توانی بخوری و بخوابی، نخوری و نخوابی؟هاع؟ و چربی هایی که آب شده از من را بر آقای خ حلال نمی کنم.قرار ما این نبود.قرار بر چربی آب شدگی نبود به همین سوی چراغ.

68

پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390
دارم به این فکر می کنم که این سیستم با همه ی سیستمی اش هر روز از سایت اصلی برایمان فایل های چنج می آید و باید آنها را دانلود و سپس در سیستم اعمال کرد. و هر روز نو می شود.جدید می شود. با دیروز فرق می کند. و چه می شد اگر باریتعالی چنین سیستمی روی انسان ها پیاده می کرد تا هرروزمان تکراری نباشد،با دیروز فرق کند و کار زیادی هم نمی خواست فقط اینکه هر روز زحمت می کشید تازه این را هم می توانست به گردن فرشتگانش بیاندازد که زحمت بکشند و فایل چنج همه مان را در بارگاه باریتعالی آپلود کند قول می دهم همه مان هم کشیم و آن را دانلود کنیم فقط باید زیاد حجمش زیاد نباشد چون اینجا ایران است و سرعت ها به گاست و ترافیکمان هم زود تمام می شود. چون پیشگامان دزد است.

67

سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1390
می خواهم مغزم را روی میز جلویم پهن کنم، سانت به سانت بازرسی اش کنم و با مغزپاک کن به جانش بیفتم.همه ی خاطرات بد را پیدا کنم.ورود و خروج بعضی ها را به زندگیم فراموش کنم. و خیلی بد است که مغز را نمی شود ابتدا کلین آپ کرد و سپس آنرا دفرگ کرد. و وقتی دفرگ شود معلوم نیست چندسال به عقب بازگردید و اگر مغز من کلین آپ شود از چیزهای غیر ضروری و سپس دفرگ شود،یعنی همه چیز در یک جا و پشت سر هم جمع شود مطمئنن به شیرخوارگی ام باز می گردم.می خواهم بگویم چنین زندگی بیخود و غیر ضروری ای داشته ام. و جاهایی هم که حتی ضروری بوده است نباشد بهتر است.راحت ترم به همین قبله اگر یادم نیاید.دانشمندان عزیز بیایید سرش را بخورید که تازگی ها فهمیده ام خیلی گشادید.حیف که امکاناتش را ندارم وگرنه همه ی چیزهایی که از قلم انداخته اید را خودم شخصن اختراع می کردم.آقای خدا با شما هم هست. به جز چای نوشیدن کارهای مفید دیگری هم می توانستی انجام دهی

   1       2       3    >>