X
تبلیغات
رایتل

51

شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1390
تا به حال احساس کوزت نبودگی می کردم و الان کوزتی بیش نیستم و حقیقتن به کون خودم شک کرده ام که تا الان کجا بوده که یک دفعه پیدایش شده و انقد کار کرده که به مرز پارگی نزدیک شده است. و امروز کمرم به من گفت گاییدی من را و گفت خدافس و رفت. و دارم به این موضوع فکر می کنم که اگر بنا باشد یکی یکی امعا و احشاء بدنم مراترک کنند دیگر از من چه می ماند جز دلی که می خواهم ترکم کند و برود و مثل زالو چسبیده است و نمی رود. و ای دل عزیز چرا به صدا و کمرم نگاه نمی کنی و راه دوردست ها را در پیش نمی گیری که همانا در دوردست ها راه نجاتی است برای آنان که می اندیشند و رستگار شدگان.

50

جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390
فی الواقع احساس دلگرفتگی مفرط می کنم البته فکر نکنید که به عصر جمعه ربط دارد ها نع..من اصلن به عصر جمعه اتقاد ندارم و حتا می خواهم بگویم که غروب های جمعه ی کمی بوده که دلم بگیرد.یعنی می خواهم بگویم که مهم نیست چه وقت باشد حتا ممکن است دم ظهر سه شنبه عصر جمعه ی من باشد و هر روزی که دل احساس بی کسی کند عصر جمعه است و چنین دل بی در و پیکری دارم و شکر خدای مهربان که هیچ چیزش ملوم نیست و باید یک جایی هم باشد که دل گرفته ها به آنجا بروند و دلشان باز شود و من فکر می کنم برای دل باز شدگی یک بغل یا شانه فقط لازم است.

49

جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390
تنهایی و دل گرفتگی به آدم احساس یوزلس بودگی می دهد. و نه اینکه شما واقعا یوزلس باشید ها..نع..از خیلی های دیگر هم یوز فول ترید اما احساس یوز لسی بر شما چیره می شود و حتا در مواردی پیروز هم می شود و شما را به گای عظما می دهد و الان دقیقا به این صورتم که یک شعله ای درون قلبم پت پت می کند و هی به من می گوید تو یک بیس چارساله ی یوزلسِ به گای عظما رفته ی بدبختِ عن بیش نیستی و هعی این را تکرار می کند و می خواهم قلبم را بدهم آشغالی ببرد تا انقدر من را اذیت نکند و ناقابلیتی هایم را به رخم نکشد.آیا کسی یک قلب خر نمی خواهد؟

48

پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390
الان احساس بدبخت بودگی مفرط بر من مستولی شده است. و نمی دانم این بدن عزیزم که انقدر خوب هم بهش میرسم خدایی چه مشکلی دارد با من؟ بدن عزیز..خوبی؟من با تو شوخی دارم؟ زیر دسته ی عینک هم جاییست که جوش بزند؟ که نتوانم عینکم را در بیاورم حتی؟ چرا همیشه می گردی بدترین جاها را پیدا می کنی ها؟ اصلن مگر من با چشمانم غذا خورده ام؟ و امروز هم یک تزی دادم که هیچ کس به من وقعی ننهاد و آخر من از بی وقع نهاده بودن می میرم و این خیلی بد است که اینها به تزهای من می خندند و قبول نمی کنند که برویم و از هر بانکی در سراسر ایران 50 هزار تومان بدزدیم و پولدار شویم و آخر 50 هزارتومان چیست که به خاطرش ما را دستگیر کنند و تازه می نشینند یک دل سیر به ما می خندند و این مفرح ذاتشان می شود مانند گوز.

47

چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390
چند روزی است که حالم خوب نیست و مثل ردکرده ها شده ام.آنها که رد کرده اند..آنها که هیچ امیدی بهشان نیست..آنها که خیلی کسخل می زنند..بله بدین صورت شده ام و از صورت شده ی خود دلشادم و فیلان. و امروز داشتم فکر می کردم که خواهرم ساخته شده ی چین است و بدین صورت بوده است که عمه ام را داخل دستگاه زیراکس گذاشته اند و سایز کوچکتر را انتخاب کرده اند و خواهرم را تحویل بشریت داده اند. و بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالن روی کونش نوشته باشد مید این چاینا که متسفانه نگذاشت شلوارش را پایین بکشم و مطمئن شوم و من می دانم که خودم مید این امریکا هستم و به شما چه مربوط که کجا ممکن است نوشته باشد البته هنوز خودم پیدایش نکرده ام اما شاید جاهی خاک بر سری باشد و البته که من خیلی ماخوذ به حیا می باشه بودم.

46

یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390
حقیقتن دچار تکرر خواب شده ام و فکر نکنید که تکرر خواب مانند تکرر ادرار می ماند و یک دفعه فشششششش می ریزد و گند می زند به همه چیزها..نع..تکرر خواب بدین صورت است که انسان هی می خوابد هی می خوابد هی به ساعت نگاه می کند و می بیند که هنوز راه دارد برای خواب و انقدر می خوابد تا یک دفعه می بیند خاک بر سرم ساعت 12 شد و من هنوز هم می خواهم بخوابم و در اینجا وَرِ معتاد انسان به سراغش میاید و می گوید بلند شو برو پلاس را چک کن که همه را بخوانی و دوباره می بینی که ساعت یک شده و می خواهی بخوابی و هی خوابت میاید و پتویت را به همه چیز ترجیح میدهی و زیرش را دوست داری پس دوباره می روی می خوابی و هی می خوابی و این خیلی خوب است.خواب همیشه خوب است.دیگر به اتفاقات فکر نمی کنی. در خواب خوشبختی و آرام. می ترسم با این همه خوابیدن آخرش خواب به خواب بروم.

45

یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390
تنها جهت ثبت در تاریخ می نویسم تا یادم نرود این روزها را. بدون بغض و اشک نمی توانم بنویسم. نمی توانم بدون بغض بگویم که پدربزرگم مریض است وخیلی مریض است.قلبش تنها ده درصد می زند.کلیه ش از کار افتاده و حتی نمی شود دیالیز کرد.امروز خرد شدمچند ثانیه ای بیشتر نتوانستم در آن حال ببینمش..من طاقت نبودنش را ندارم.طاقت خرد شدن مادرم و خاله و دایی هایم را ندارم.امروز بی پناهی را در صورت مادرم دیدم.بچه ها هرقدر بزرگ هم باشند باز هم پدر مادرهایشان را می خواهند.احساس امنیت می کنند با بودنشان. امروز هرچه کسشر گفتم و خندیدم تا یادم برود،یادم نرفت،کم آوردم آخر.قول میدهم دیگر چسناله نکنم.فقط یک چیز...دعایش کنید.

44

شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1390
می خواهم از این به بعد عننده باشم.تا بهحال دیگران عننده بودند حالا نوبت من است.عننده بودن خعلی خوب است. به آدم احساس خود تخلیه بودگی دست می دهد و تازه هیچ کاری هم ندارد و بر عکس کارهای دیگر هرچه گشاد باشید بهتر است و راندمان کاریتان بالاتر است و بدین صورت است که شما همیشه گشاد راه می روید و هرکس به شما حرفی زد یا حتاع در موارد حادتر حرفی هم نزد فقط شما او را دیدید روی او می عنید و در می روید. شما همین ا.ن را ببینید..آیا غیر از عننده بودن چیز دیگری ست؟ تازه اسم جالبی هم دارد: ان عننده. بیایید همگی عننده باشیم، فقط بر هم نعنیم.بر بقیه بعنیم.ولی خودمانیم ها..من هم فقط حرفش را می زنم.پای عمل که برسد عنیده می شوم نه عننده و تفاوت تنها بین یک "ی" و "ن" است، اما از زمین تا زیرزمین تفاوت دارد.

43

شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1390
الان بدین صورتم که گردنم نیست.ینی خودش هست اما روحش نیست و از صبح هی جای خالیش درد می کند و هی به چپ و راست می فرستمش که بیاید و نمی آید می ترسم گردنم هم بخواهد ملی شود و برود و دیگر نیاید و تازه نمی دانم چگونه است که با اینکه گردنم نیست حنجره ام می سوزد.انگار یکی با ناخن بلند تویش را خراشیده باشد.آخر از بس حرف نمی زنم وقتی زیادتر حرف می زنم به مرض حنجره دچار می شوم و همچین انسان بدین صورتی هستم. و نمی دانم چگونه است که هرچه زندگی بر من تنگتر می گیرد من گشادتر می شوم.فکر کنم وَرِ لجبازِ مغزم خیلی فعال است و کلن مریضم و فکر می کنم از وجناتم هم معلوم باشد و چند روزی است فاصله ی گوش تا مغزم زیاد شده است و هر چیزی را نیم ساعت بعد می شنوم و فکر می کنم مغزم دیده است به درد نمی خورد و راه افتاده و رفته است برای خودش و الان در مثانه ام گیر کرده است و دمبال راهی برای خروج می گردد و به خاطر همین است که پیام ها دیر بهش می رسد و از همینجا ینی درون مثانه ام دارد برایم بای بای می کند و دارد به پایان سلام می کند.

42

چهارشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1390
قبلن ها،منظورم خعلی قبلن هاست،تصمیم داشتم یک روز دست دلم را بگیرم و بروم،همینجور بروم تا به آن دوردست های موعود برسم و هی کار امروز را به فردا فکندم و اعلام می کنم که خاک عالم بر سرم چون امشب رفتم سراغش که برویم به دور دست ها که دیدم جا تر است و این دل کره خر من نیست همه ی سوراخ سمبه ها را هم گشتم اما پیدایش نکردم.هیچ کس یک دل تنهای قلمبه ی گردالی ندیده است که دست در جیب قدم بزند و برای خودش آواز بخواند؟ نگرانش هستم بعضی وقت ها کسخل می شود.

   1       2    >>