X
تبلیغات
رایتل

153

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391
درخت نمی خواهی؟از بس منتظرت مانده ام تبدیل به درخت شده ام.برای تزئین خوبم که.بیا و مرا بکار.زحمتی ندارم برایت که.خودم هر روز گریه می کنم و خودم را آبیاری می کنم.درختی ندیده بودی که اشک بریزد مگر نه؟این هم از مزایای بی تو بودن است.می خواهم هوای دور و برت را صاف کنم نیت دیگری ندارم از نزدیکت بودن.می خواهم مونوکسید بگیرم و اکسیژن بدهم.این مونوکسیدها برایت سم است عزیزکم.می خواهم هر عاشقی بغل خواست بیاید این درخت را بغل کند و به او تکیه کند.عشاق نباید بی بغل بمانند.نباید عقده ای شوند از بی تکیه گاه بودن.همین من برای عالمی کفایت می کنم.

152

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1391
فی الواقع به درجه ای از به تخمم بودگی در تنهایی رسیده ام که امروز 5 ساعت بدون گوشی هایم بیرون بودم و نفهمیدم اصلن که نیستند.بله العان می خواستم بگویم مرفه بی دردی هستم که دو تا گوشی دارم و موفق شدم. به کسی چه که یکی از این دو تا نوکیا یازده دو صفر است هاع؟خیلی هم با کلاس و خوب است و 7 سال است که دارمش عاخ هم نگفته است به همین قبله.کاش خودم هم مثل این یازده دوصفر بودم که هرچه به زمین می خورم عاخ هم نگویم نه اینکه در سن بیس پن سالگی یک به گا رفته ی عظمای حواس پرت باشم که به زور حتا یادم بماند امروز چندشنبه است و من کیَم؟اینجا کجاست و کی منو ریده آیا؟

151

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1391

رج می زنم.خیالت را رج می زنم.خیالت را می بافم فلانی جان.از رو، دل می دهم و می بافم و از زیر می بافم و دل می دهم.می خواهم لباس خیالم را بر تنت ببینم.همین خیالبافی ها کارم را زار کرده فلانی جان.هی لباس خیالم را برایت می بافم بدون اندازه گیری.خیالاتم بر بدنت زار می زند.گشاد شده است خیالاتم بر بدنت عزیزکِ این دلِ تنها مانده.قربانت بروم.بایست.همینجا.همینجور خوب است.می خواهم دورت بگردم و ببافم خیالاتم را.شاید کیپ بدنت شود.شاید خیال اضافه نبافم.

150

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1391
کوچه پس کوچه های قلبم را آب و جارو کرده بودم تا بیایی و بر تاج سر قلبم بنشینی.چه می دانستم ماندنت دائمی نیست.چه می دانستم می خواهی بروی؟ خیسی کوچه های قلبم کار دستم داد.همان آبی که پشت سرت ریختم تا سالم برگردی کار دستم داد.فکر می کردم برمی گردی.فکر می کردم به مسافرت می روی.آب را که ریختم خودت رفتی ولی بودنت نم کشید در قلبم.سنگین شد.نتوانست خودش را از قلبم بیرون کند.حالا اینجا بودنت سنگین شده در قلبم.نم کشیدگی اش باعث کپک زدگی قلبم شده.به بودنت بگو گورش را گم کند.می خواهم بودنت دیگر نباشد.

149

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391
واقعن فکرش نکردی آقای خدا؟از تو بعید است.انقدر که به فکر همه چیز بوده ای به این فکر نبوده باشی.واقعن به ذهنت نرسید که همانجور که چاه آب هست،دریای پر از آب هست،چایی هم همین ها را می خواهد؟واقعن انصاف است که ما هی چای دم کنیم،هی بخوریم،هی تمام شود و هی دوباره این پروسه را تکرار کنیم؟چایی که نباید تمام شود که.باید بروی شیر را باز کنی و همینجوری چای بریزد بیرون.باید دلو را در چاه بیندازی و پر از چای داغ بکشی بالا.چطور چاه هایت یوسف می دهد چای نمی دهد؟این عدل است؟ به همین سوی چراغ از عدالتت به دور است.خودت نکرده فکر نکنی از گشادی است هاع.نع.به همین سوی چراغ اگر اینگونه باشد.اصلن چای که گشادگی بر نمی دارد.منظورم این است که چای نباید تمام شود.باید همیشه موجود باشد.دانشمندان شما یک غلطی بکنید پیلیز.قول می دهم هرچه هم برایمان قبض چای آمد خودم پرداخت کنم.

148

سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1391

فکر کرده ای همین جور یلخی است؟بیایی؟به گا بدهی؟بروی؟به همین سوی چراغ اگر این جور باشد.باید تاوان بدهی.تاوان دلی شکسته.روحی سوخته شده.مملکت بی قانون است ولی نه در این حد. خِرَت را سفت می چسبم تا یک روح تازه پیدا کنی برایم.اصلن با یک آجان و یک جاروی کشیدن روح می آیم روحت را می کشم و می برم.یادت هست چطور جارویت را دم قلبم گرفتی و روحم را کشیدی؟نمی گذارم قصر در بروی.اصلن روح کثیفت را نمی خواهم که.بگذار در کوزه آبش را بخور.باید یک روح خوب کارکرده برایم پیدا کنی.آخر روح هرچه کارکرده تر باشد بهتر است.کمتر اشتباه می کند..من نمی دانم چطوری ولی زود باش تا از کون دارت نزده ام.

147

سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1391

فکرش را بکنید چقدر اتاقم به قول ما یزدی ها رِخته وارِخته بود که با تمام کون نداشتگی خودم خجالت کشیدم و مرتبش کردم در حدی که به اندازه ی یک کیسه زباله آشغال از آن بیرون بردم و البته فکر نکنید که تمام شد جاروکشی اش مانده است و مدیونید اگر فکر کنید که قرار است جارو هم بکنم خوب هر کونی اندازه ای دارد به قرعان.یادتان هست؟روحم-حسینقلی را می گویم-شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی سوار بر خرِ درونم شد و خودش را درون کوره ی روح سوزی انداخت؟من که یادم نیست.عادمی که روح ندارد  چیزی یادش نمیماند که!فقط بعضی وقت ها مثل امروز جای نبودنش می خارد.تیر می کشد گاهی.پماد ضد خارش بی روح شدگی را کجا می فروشند؟هی یادت بخیر حسینقلی .

146

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391

باید باشد.باید یک فلشی وجود داشته باشد که بتوانی عزیزانت را کپی کنی رویش. که هر وقت دلتنگشان شدی فلش را به قلبت بزنی و اجرایش کنی و عزیزت از چشمانت بپرد بیرون و بغلش کنی و ببویی اش.که انقدر دلتنگ عزیزانت نشوی دیگر.این دانشمندان بروند سرشان را بگذارند و بمیرند با این کونِ گشادشان.باید فلشی باشد که آن را به قلبت وصل کنی و سپس به عزیزت محکم وصل شوی.دستانش را محکم بگیری یا بغلش کنی و او روی قلبت کپی شود.تازه باید خود فلش تشخیص بدهد که این یک فایل محافظت شده است.حتا اگر همه ی بدنت را ویروس گرفت.حتی اگر کلن فرمت شدی نباید عزیزانت پاک شوند که.باید همیشه باشند.دانشمندان عزیز عنم به ریشتان.

145

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391

هــــــــــی آقا.زمان خاتمی اینجور نبود که!باران می بارید از آسمان تشت تشت.برف می بارید اندازه ی توپ بسکتبال.هــــــــــی یادش به خیر.زمان خاتمی انقدر انسان ها دچار بی بغل بودگی نبودند که! هر وقت هوای بغل مخاطب خاصت را می کردی جلوی چشمت با دستانی باز ظاهر می شد.کافی بود دو قدم برداری تا بپری توی بغلش.زمان خاتمی فاصله ها انقدر زیاد نبود که.فاصله ی خانه ی ما تا خانه ی مخاطب یک ثانیه بود هرچند هزار کیلومتر. و العان فاصله هزار کیلومتر است هر چند یک ثانیه.

144

شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391

مرد باید گاهی بی هوا نوازشت کند.

مرد باید گاه گاه با نگاه های روح نواز روحت را تازه کند.

مرد باید تو را با همه ی شلختگی های ظاهری ات عزیز بدارد و گاه صبح ها روی موهای نامرتبت بوسه بزند.

مرد باید امن ترین آغوش دنیا را داشته باشد. شانه هایش باید محکم ترین تکیه گاهت باشد.

مرد باید گاهی صبح ها برایت لقمه بگیرد.

مرد باید همه جا تو را ویار کند اصلن.

   1       2       3    >>