X
تبلیغات
رایتل

184

چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1391

دقیقن تا ساعت 2 بامداد داشتم کار می کردم و این خیلی بی انصافی است که کارهایی که توی خانه انجام می دهیم را اضافه کار محسوب نمی کنند و شما که مرا می شناسید،این حجم از تنگ بودگی از من بعید است و حقیقتن مستوجب تشویق می باشد.تازه اگر بدانید که بعد از تایپیدن می خواهم بروم برنج بپزم و دلم برای خودم کباب است دل شما هم برایم آتش می گیرد. راستش را بخواهید از همین العان که به فردا فکر می کنم کونم وا می دهد و می میرد:باید سیصد عدد پاسخبرگ پرینت بگیرم با این پرینتر داغان و ای کاش یک انسان خیر پیدا می شد و یک پرینتر نذر من می کرد تا به همه ی حاجاتش برسد.بعد بروم فرم کارآفرینی پر کنم پرینت بگیرم اسکن کنم و بفرستم.بعد گزارش کارها را اسکن کنم ارزیابی کرده تایپ کرده و بفرستم.به این باید حدود 60 صفحه آچار تایپیدن را نیز اضافه کنم.همه ی این کارها را هم باید در چهار ساعت انجام دهم،درس هم بخوانم.تصمیم گرفته ام خودم بروم جلوی خدا و هوا کنم و بگویم خودت ما را پاره کنی سنگین تر از این است که هر روز بدین شدت و حدت پاره بشوم که.من بروم به دم کردگی برنج برسم فعلن:|

183

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391

از بس همیشه اخم کرده ام دقیقن بین دو ابرویم یک خط عمود افتاده است که خیلی هم عمیق است.هرچه هم مشت و مالش دادم کمرنگتر که هیچ پررنگتر هم شد حتاع.بعد دیدم نمی توانم که اخم نکنم.جزئی از وجودم شده است اخمو بودن و از آنجایی که ترک عادت موجب مرض است تصمیم گرفتم عادتم را ترک نکنم بلکه موضع مورد نظر را تغییر دهم.پس نشستم جلوی آینه و هی اخم کردم و هی آن خط عمیق را با دستم گرفتم و نگذاشتم چین بیافتد و در عوض یک طرف دیگر چین افتاد و حالا چند روز است آن طرف چین می افتد و دو خطه شده است پیشانیم.دل هم همین جوری می شود که به فاک فنا می رود.یک روز می بینی رویش خط افتاده است.می آیی این خط را خوب کنی می زنی یک جای دیگر دلت را ناکار می کنی و یک روز می بینی تمام دلت خط خطی شده است.

182

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391

فکر می کنی نمی دانستم؟از همان روز اول فهمیده بودم ماندنی نیستی.چه کنم که دلم دنبالت کشیده می‌شد.یک ماه قبل از اینکه بگویی که می خواهی بروی فهمیده بودم رفتنت را.می دانی؟ما زن‌ها شامه مان از چند فرسخی بوی خیانت را می فهمد.بوی بی وفایی زودتر از خودتان به مشام ما می رسد.هنوز خودتان در شش و بش رفتن و ماندنید که ما می فهمیم رفتنتان را.وقتی که حرف از رفتن زدی خیلی وقت بود دل بریده بودم.اما باز هم شکستم.امید داشتم بهت.امیدم را ناامید کردی.رفتی و...نگفتمت نرو که رفتنت نتیجتن اشک بود:|

181

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391

وقتی می گویند سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند طبق عکس نقیض این قضیه بدین نتیجه میرسیم که سری که درد می کند را دستمال می بندند بله العان می خواستم بگویم خیلی خفن می باشم و عکس نقیض بلد می باشم و موفق شدم به یاری حق.باید خدمتتان عارض شوم که گو خورده اند می گویند سری که درد می کند را دستمال می بندند.سری که درد می کند را باید کند بعد هم پر از کاه و جو کرد بعد هم بست به گاری و گاری را به دوردست ها فرستاد.حالا هی چارتا چارتا ناپروکسن بخور.این ره که تو می روی به فرغونستان است.آخرش می فهمی که این سر سر بشو نیست و باید ببندیش به گاری.قدیمی ها هم ریده اند با این ضرب المثل هایشان.دستمال ببندی خوب می شود؟لاستیک هم بستیم خوب نشد که.

180

پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391

دیده اید بعضی ها می گویند ما توله سگیم؟ما خارداریم؟مفتخرم اعلام کنم که موفق به کشف گونه ای از انسان ها شده ام که اصلن هم نایاب نیستند و به وفور یافت می شوند و خودم هم جزوشانم.به ماها می گویند توله سگِ خاردار.ما توله سگ های خاردار که برای راحتی زین پس خودمان را تخ می نامیم همه جا نادیده گرفته می شویم.همه چیز برای همه خوب است برای ما اخ و زشت است.مخاطب خاص هایمان فقط می آیند که در ما بمالند و بروند و بعد بشویم فقط دوست ممولیشان.با ما تمرین عاشقی می کنند که بروند روی یکی دیگر پیاده کنند.هی باید حسرت همه‌ی داشته های بقیه که حق طبیعیشان هم هست و از بد اتفاق همان داشته ها شده است نداشته های ما که اصلن هم حق طبیعیمان محسوب نمی شود را بخوریم.ما تخ ها در بهترین حالت اگر سوم نباشیم نفر دومیم.

179

پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391
مع الاسف درون دلم یک گازُرگاه (رختشویخانه) درست و حسابی است از امتحاناتم وحوصله درس را هم ندارم و راستش را بخواهید می خواستم یک کلمه‌ی قدیمی را همین حوری بگویم و موفق شدم و از آوردن کلمه ی گازرگاه هیچ قصد خاصی نداشتم.فقط خیلی خوش آهنگ است و مثل رختشویخانه بی قواره نیست و کلماتش هم کمتر است و استهلاک دهن آدمی کمتر می شود برای گفتن گازرگاه.هرچند که در باره ی این کلمه سه خط توضیح دادم و استهلاک دستم زیاد شد و اگر همان را می نوشتم انقدر زیاد نمیشد.بله حوصله ی هیچ چیز را ندارم.نه درس نه کار نه هیچ چیز دیگر و هی دوست دارم بخوابم و خواب ببینم.دوست دارم خواب های کسخلانه ام را.وقتی بیدار می شوم و یادم می آید هارهار می خندم حتا و حتاتر یک روز کامل با یادآوری خواب هایم شادم.و انقدر حوصله ی هیچ کاری را ندارم که یادم نمی آید آخرین بار کی موهایم را برس کشیدم و هربار که حمام می روم همین جوری به صورت بسته می شویمش و چنگش می زنم و مثل دسته جارو شده است و حتی می ترسم شروع کنم به شانه کردنش و دردم بگیرد و کونش را هم ندارم، و حتی اگر تابستان نبود و بوی گند گربه مرده نمی گرفتم حمام هم نمی رفتم.باید کسی باشد که آدم به خاطر او کونش را جمع کند،خودش را خوشگل کند و موهایش را شانه کند و حتا ببافد و پشت سر هم بیاندازد.فی الواقع باید بگویم که به تخمم که نیست.فکر کرده است چه؟باشد هم فقط ماه اول قرار است هر روز موهایم را شانه کنم و ببافم و پشت سر بیاندازم و باید از همان ابتدا این را بداند که ما از آن خانواده هاش نیستیم.اصلن برود بمیرد.صدسال هم نمی خواهم باشد.اصلن همین فردا می روم موهایم را شانه می کنم.هیچ کس را هم نمی خواهم که دلیلم بشود.دلیل و این سوسول بازی ها یعنی چه؟ننه ام برای شانه کردن مویش دنبال دلیل میگشت یا ننه بزرگم؟این ها بهانه است.

178

سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1391
آدمیست دیگر،هرچه هم ادای به تخمم بودگی در بیاوری و هی همه چیز را به تخم نداشته ات یا حتا به تخم پسر همسایه و حتاتر به تخمدانت هم حواله کنی باز گاهی زور دلتنگی می چربد.راه خودش را از همان اعماق ته تخمت پیدا می کند و می آید خرخره ات را می چسبد.گلویت را سنگین می کند.تا اشک نریزی خالی نمی‌شوی که!حالا این غم‌های تخم‌سّگ چه می دانند که ما اشک هایمان را ریخته ایم.یک روز آنقدر گریه کردم که آب از سرم گذشت.دیگر اشکی نمانده که!هی  باید ‌فرو ‌بدهم.هی باید رویش آب بخورم تا دوباره برود و برسد به تخم‌هایم.خدا بزرگ است تا کی دوباره زورشان بچربد.

177

دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391

باید یک وانت بگیرم از این نیسان آبی خسته ها.نع.کم است باید یک تریلی 18 چرخ بخرم.همه ی دلتنگی ها،غم ها،چسناله ها،خاطرات،همه ی چیزهای اصاب خردکن زندگیم را تویش بریزم.بعد ببرمش توی یک کوچه ی بن بست،خودم بنشینم پشت فرمان.گاز بدهم،هی گاز بدهم به دو متری دیوار که رسیدم خودم بپرم بیرون.خودش برود توی دیوار.همه شان بترکند به حول و قوه ی الاهی.بعد بشوم بدون خاطره.بدون غم.بدون همه چی.فرمت بشود قسمت ناراحت کننده ام کلن.بگردم دنبال آدم های خاطره ساز شاد.خاطره سازهای بندری.

176

یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1391
واقعن و حقیقتن از شما خواهشمندم در زندگی فکر کنید .فکر کردن در زندگی خعلی مفید است.باعث ورزش مغز می شود.باعث می شود وقتی یک امتحان حل کردنی دارید مختان نگوزد.راستش امروز بعد از امتحان من بدین صورت بودم که مخم قارت قارت می گوزید و البته می دانم که صدای گوز قارت نیست می خواهم بگویم که امروز هی راه رفتم و هی مخم گفت: ..... و بهتر است که خودتان در جای خالی بگوزید منظورم این است که صدای گوز در بیاورید و انقدر این صدا بلند بود که همه ی اطرافیان هم فهمیدند و حتی مراقب امتحان از من پرسید چرا می لرزی و در بطن سوالش چرا می گوزی نهفته بود و فکر کرد من خرم و نفهمیدم که منظورش از لرزش گوزش است.

175

جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1391
آقا.یافتم.اوره کا.فهمستم.به همین قبله پیدایش کردم.می دانید چرا بعضی از ما آدم ها نمی توانیم فراموش کنیم؟چون توی مغزمان ریده اند.و هرچه هم آدم دل پاک باشد و حالش هم نخورد نمی تواند دست کند و عن ها را پاک کند.می خواهم بگویم دل آدم آشوب می شود دستش را بکند توی این عن های تاریخ مصرف گذشته.اگر توی مغزمان نریده بودند که می توانستیم خیلی راحت دست کنیم و قسمت مورد نظر را بکنیم و بیاندازیم دور.باید یک جاروبرقی باشد که بگیریم درگوشمان و همه ی عن ها را به خود بکشد.ضمن اینکه راحت می شود فراموش کرد، می شود آن بخش مغز را هم که زود گول می خورد پیدا کرد و انداخت دور.توی مغز همه ی آدم های زودباور ریده اند.
   1       2       3    >>