X
تبلیغات
رایتل

31

پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1390
به عنوان اولین روز کاری خعلی خوب و عالی بود.مهمتر از همه این که به من گفتند wowwww تو خیلی بیبی فیسی و اصلن به تو نمی خورد که بیس چارساله ای بیش نباشی و می خورد که حداکثر هیژده سال داشته باشی و آن دختره که یک سال از تو کوچکتر است انگار خیلی سال از تو بزرگ تر است و الان من یک بیس چارساله ی ذوق مرگِ هیژده ساله ام. و دیگر اینکه رفتم کار یاد بگیرم اما کار یادشان دادم و برگشتم و اکسل و ایمیل ساختن هم یادشان دادم و مهمتر از همه اینکه منشی فهمید مرورگر دیگری به جز اینترنت اکسپلورر وجود دارد و این خعلی خوب است که فهمید موزیلا هم هست و امیدوارم این پیشرفتی در زندگی کاری اش باشد و البته لازم به ذکر است که تف به ریا. و امشب رئال و بارسا بازی دارند و من چون درس دارم نمی توانم ببینم و می خواهم یادآوری کنم که رئال عن است و آقامون پپ سرور همه شان است و حیف که گی است وگرنه می گرفتمش و حتی تصمیم گرفته ام که بروم تغییر جنسیت بدهم و پپ را بگیرم و مطمئنن بارسا خواهد برد و حتی اگر هم نبرد مساوی می شوند و حتی اگر هم باخت عن پپ شرف دارد به آن مرتیکه ی خاص و البته این را هم بگویم که دوستان عزیزم که طرفدار رئالید خعلی هم شما را دوست دارم و عاشقتانم اما برای اینکه کلاس کاریتان حفظ شود بیایید و به آقامون پپ ایمان بیاورید تا خسرالدنیاوالآخره نباشید.

30

چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390
می خواهم به گونه ای سرم را به دیوار بکوبم که دیگر بیرون نیاید و مانند سوسکی درونش دست و پا بزنم و انقدر هیچ کس به من وقع ننهد تا بمیرم و این کار حتی از به دور دست ها رفتن بهتر است زیرا احساس می کنم اینترنتم نصفه ملی شده است و به ک-و-ن دادن می افتم تا بخواهم یک پلاس را باز کنم و پروسه ای طولانی دارد که از این قرار است: اول بدون هیچی باز می کنم می بینم عه نمی شود بعد وی پی ان اولی را باز می کنم می بینم عه نصفه باز شد بعد وی پی عن دومی را باز می کنم می بینم عه استریم آمد اما هنوز نمی توانم چیزی پست کنم و بعد هاتسپات را باز می کنم و می بینم عه اپن شد و شروع می کنم نوشتن تمام که می شود می بینم عه حالا ارسال نمی کند برای محکم کاری یک کپی از نوشته ام می گیرم و هاتسپات را می بندم و می بینم عه ارسال شد و در آن هنگام است که پی سی را ترک کرده و دور اتاق به سان سرخ پوست ها می رقصم و الان هیچ کدام از این عه ها به وقوع نپیوسته و من دارم این ها را در ورد تایپ می کنم و الان با نفرتی عمیق در حال تایپ کردنم و یک چیزی که الان مرا خوشال و راضی نگه میدارد و امید به زندگی را در من تا مرز سی سال بالا می برد این است که کار پیدا کرده ام در کانون فرهنگی آمیزش و منشی شده ام و تنها نگرانی من از این مسئول متلک گوی ک*سک*شش است که امشب به من گفت دیدی نتوانستی لیسانست را بگیری و بعد که گفتم دوباره دارم می خوانم و نمره هایم بالا است گفت در پیام نور میان ترم ها را همین جوری شش می دهند و معجزه است که نمراتت بالاست و من سوالی که از ایشان دارم این است که آقای فلانی چگونه می توانی در یک لحظه انقدر ک*سک*ش باشی؟ها؟

29

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390
امتحان صبح خعلی خوب بود، در حدی که اگر سوال های آخر فصل و ترم قبل را یک دور خوانده بودم بیس می شدم و چون بیس برای ما افت دارد پس تصمیم گرفتم که بیس نشوم و عطایش را به لقایش ببخشم و کونم را آن ور کنم و بروم و مدیونید اگر فکر کنید که دستم به گوشت نمی رسد و اینها. و امروز رفته بودیم خیابان گردی آخر ما خعلی پولداریم و خعلی بنزین داریم و تکه ای از راه را من رانندگی کردم و چقدر رانندگی خوب است و احساس شوماخر بودن به آدم دست می دهد فقط این شوماخر با دنده عوض کردن مشکل دارد و خودش کلاچ را می گیرد و برادرش دنده را عوض می کند و ترمز هم که می کند همه با سر به درون شیشه می روند.شوماخر خوبی هستم خدا عمرم را زیاد کند. و نمی دانم چگونه است که روزهایی که امتحان دارم نوت در کله ام می جوشد و روزهای بی امتحانی یبس مغزی می شوم و مطمئنم که خدا با من شوخی اش میاید و امروز داشتم می گفتم باید امروز بروم و چمدانی را که به اندازه ی حجم تنهایی من جا دارد بردارم و خواهرم چیزی گفت که مرا متحول کرد.او گفت: گو نخور.

28

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

27

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390
هاه..یادتان است قرار بود این آش های گندم آهسته آهسته بیایند بروند درون حلق من؟خوب امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ای وای بر من آش ها نیستند و قابلمه ی کوچکی از آنها باقیست بعد کاشف به عمل آمد که مادر عزیزتر ازجانم آن را به عمه هایم بخشیده است!آخر مادر من؟آیا ما یه ورکی هستیم؟نمی توانیم آش بخوریم؟ اصلن این ها عمه های منند یا تو؟این ها خواهر شوهر توئند یا من؟ من که حلالشان نمی کنم. و امروز به طرز عجیبی تنگ شده ام و درس خوانده ام اما چه فایده همین قدر که خوانده ام باقی مانده است و نشسته ام فصل ها را ترتیب صفحه مرتب کرده ام که بخوانم و خوشال شوم و می خواهم بدانم آخر به ما چه که فلان اقتصاددان چه گفته است و حالا که گفته است درست گفته است یا غلط؟ و باز باید تاسف بخورم که آلتی ندارم تا درون اینها فرو کنم و دلم خنک شود هرچند از طرف مخاطب خاص اختیار تام دارم که می توانم از آلت او مایه بگذارم اما شما که غریبه نیستید هیچ چیز آلت خود انسان نمی شود.

26

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390
از دیدار پدربزرگ و خاله و دایی بازگشته ام و چقدر خوب است که آدم انسان هایی را داشته باشد که بی ترس بهشان احساس تعلق بکند و نگران نباشد که دوستش دارند یا نه و مطمئن باشد که هیچ وقت قرار نیست حمایتشان را از تو دریغ کنند و همیشه پشتت هستند و اینها وابستگی های هر آدمی هستند و من اگر بخواهم یک بار دیگر وابستگی هایم را شر کنم حتمن اینها کل کاغذ آچار را می گیرند. و الان دیگی بزرگ از آش گندم در خانه ی ما قرار دارد که برای هر کاسه اش برنامه دارم و می خواهم بنشینم درست و حسابی با آنها صحبت کنم و ازشان بپرسم آخر ای کاسه های آش خوب؟ در زمان های دیگر کجایید و حتمن باید صبر کنیم که محرم شود تا شما خوشمزه ها پیدا شوید؟ و الان آهسته آهسته بیایید بروید توی حلقم. و راستی کسی می داند که به این شله زردهایی که زرد نیست و سفید است چه می گویند؟آیا نام اینها شله زرد سفید است؟

25

شنبه 24 دی‌ماه سال 1390
هوای اینجا به شدت دو نفره است و نمی دانم چرا مخاطب خاص به این موضوع رسیدگی نمی کند و الان ما خانوادگی بیرون رفته بودیم و من داشتم می گفتم هوا خعلی دو نفره است که دیدیم هی پسرها دو تا دوتا دارند رد می شوند و به نتایج جالبی رسیدیم. و من با اینکه خودم چادری هستم هیچ رقمه نمی توانم خانم های چادری را درک کنم که پشت فرمان می نشینند و رانندگی هم می کنند و این کار خعلی سختی است و من واقعن می خواهم بدانم آیا اسلام به خطر می افتد؟ و من در حالت عادی همیشه چادرم به یک ور می رود خودم به یک ور شالم به یک ور و کیفم به وری دیگر و اصلن نمی توانم درکشان کنم و آخر من یک روز از دست خواهرم به دوردست ها پناه می برم و راه بیابان را در پیش می گیرم زیرا امروز با کمال پرروئی مدعی شد مازیار فلاحی از آقاهایمان داریوش و ابی بهتر است و باید از همین تریبون بگویم مازیار فلاحی داف خسته ای بیش نیست خواهر عزیزم و تو چگونه رویت می شود او را با داریوش و ابی مقایسه کنی؟ها؟و شما که غریبه نیستید امروز دلم برای گودری های سابق تنگ شده بود و بعد از مدت ها به توئیتر رفتم و دیدم کله پاچه ی گودری ها را بار گذاشته اند و خعلی عنم گرفت و بیرون آمدم از توئیتر..کله پاچه بارگذار نباشید پیلیز.

24

پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390
نشستم هی گریه کردم هی گریه کردم و هی پیاز پوست کندم و در حالی که پیاز یکی از محبوب القلوب های من است این خیلی بد است که انسان را به گریه می اندازد آخر پیاز عزیز من که تو را دوست دارم واقعن چرا مرا به گریه می اندازی؟ و واقعن این از انصاف خداوند مهربان به دور است که من در حال جگر بوقلمون درست کردن باشم و اوق بزنم و یکی دیگر در گوشه ای دیگر از این کره ی پهناور در حال خوردن نان پنجره ای باشد و به من اس ام اس بدهد. و من همیشه انسان جوگیری هستم و هروقت یکی آهنگ جدید می خواند فکر می کنم بعد مرگم باید این را بگذارم و با کمال شرمندگی باید اعلام کنم که حتی چند سال پیش وصیت کرده بودم که اگر من مردم آهنگ وصیت حمیدرضاعلیرضا را بگذارید و می دانم که خعلی چیپم لازم به گفتن نیست و یادتان باشد اگر که من تصادف کردم و مردم ابتدا مرا بسوزانید بعد یک سنگ یادبود برایم درست کنید و روی آن بنویسید "خودمو گوشه ی آسفالت جا گذاشتم تو اتوبان" تا نکیر و منکر بفهمند که کسخلی بیش نیستم و با من کاری نداشته باشند. و الان این پست را ادیت کردم که این را بگویم آخر شما که نمی دانید چه حافظه ی ریدمانی دارم و امروز از بس اینها اذیتم کردند تهدیدشان کردم که یک گونی چای بر میدارم و در جاده راه افتاده و به دوردست ها می روم خلاصه اگر دیدید دختری گونی چای بر دوش در حال رفتن به دوردست هاست بدانید که آن منم.

23

چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390
آاااای مخاطب خاص..یواش..
می دانی بعد از مدت ها به دلم پا گذاشته ای؟
می دانی به تنهایی خو گرفته بودم؟
این دل را این گونه نبین، با همه ی سرسختی اش نابالغ است،نوپاست در این وادی..تاتی تاتی می کند..
آرام..
نمی خواهد رویش پا بگذاری
کنارش باش
دستش را بگیر تا قدم های بعدی را محکمتر بردارد،دیگر تاتی تاتی نکند،
او محتاج آرامش است،
دنبال بهانه است..
برای زندگی،برای امید داشتن...
آاای مخاطب خاص،تخته گاز نرو..
هوای این دلِ بی دل را داشته باش
مگر چه می خواهد از این زندگی؟
جرعه ای امید..سر سوزنی تعلق..کمی دلگرمی
همپایش باش.

22

چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390
آبگوشت..خیلی خوب است
وقتی آن را بار می گذاری و بویش در خانه می پیچد،
وقتی نان را خرد می کنی و آبگوشت را رویش می ریزی،
وقتی با آن پیاز می خوری و تا اعماق تهت می سوزد ولی به مرز ار*گ*اس*م میرسی،
وقتی گوشتش را سه قسمت می کنی:
تکه ای را خالی می خوری،
تکه ای را با نان،
و تکه ای را با نان و پیاز.
وقتی دستت را روی زانویت می گذاری و با آن یکی دستت با استخوان رویش می کوبی که مغز استخوان بیرون بیاید.
آبگوشت رب دار خوب است اما،امان از ساده اش...
بدون هیچ تشریفاتی تو را به معراج می برد.
آبگوشت خعلی س**ک**سی است.
آبگوشت خعلی خوب است.

   1       2       3       4    >>