X
تبلیغات
رایتل

280

چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392

دختر نادیده‌ام سلام

خوبی مادر؟ چه خبر؟ مسواکت را زده‌ای؟ شامت را خورده‌ای؟ قرص‌هایت را چه؟ از رژیمت چه خبر؟ چند کیلو لاغر کرده‌ای؟ دوست پسر جدید تو دست و بالت نداری مادر؟ خاک بر سر خرت کنم که مثل خودم بی‌عرضه و دست و پا چلفتی‌ای. مگر هزاربار نگفتم مثل مادرت دری نو در بلاهت نگشا؟ گفتم یا نگفتم؟ گفتم یا نگفتممممم؟ حالا بشنو.. از چیزهایی که نگفته‌ام و یک بار هم بیشتر قصد گفتنش را ندارم. دخترم... هر وقت از کسی ناراحت شدی‌‌ همان لحظه بگو.. ملاحظه‌ی هیچ چیز و هیچ کس را نکن. چطور آن‌ها به خود اجازه می‌دهند کاملا خودخواسته ناراحتت کنند اما تو به خودت این اجازه را نمی‌دهی که رفتارشان را توی سرشان بکوبی؟ تو را که می‌شناسم، مثل خودم خری بیش نیستی، ناراحت می‌شوی، توی خودت می‌ریزی و هی خودخوری می‌کنی و به خودت می‌گویی کاش در جواب فلان چیز را گفته بودم. چرا بهمان چیز را در جوابش نگفتم؟ و هی مسئله را برای خودت بزرگ می‌کنی. در صورتی که اگر‌‌ همان وقت جواب بدهی دیگر چیزی روی دلت سنگینی نمی‌کند. سوء هاضمه هم نمی‌گیری. دخترم، همیشه بفهم چه جمله‌هایی را بگویی و چه جملاتی را نه! مثل مادرت خر نباش که هرچه در دل داری به زبان بیاوری. تازه من نصفش را هم به زبان نمی‌آورم و وضعم این است. هیچ وقت نگذار هیچ کس، تاکید می‌کنم، هیچکس، حتی من ِ مادرت، بفهمد که برایت مهم است. خوب نیست. برای خودت می‌گویم. این را از من ِ پیرزن آویزه‌ی گوشت کن. چقدر فک زدم‌ها. گلوی خشکیده‌ای دارم محتاج چایی. چایی نمی‌آوری مادر؟

279

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392
چند روزیست دارم به این فکر می‌کنم که این زندگی ِ واقعی ِ من نیست. زندگی ِ واقعی ِ من شاید آن بیرون پنهان شده. شاید باید نشانه‌ها را دنبال کنم، کشف رمز کنم، بر اساس منطق نداشته‌ام پیش بروم و یک دفعه اوره کا اوره کا کنان بپرم بیرون و زندگی‌ام گل و بلبل بشود. مثلا شاید یکی‌اش این باشد که در زندگی واقعی پدرم نمرده، پدر بزرگم زنده است. مادربزرگم هنوز زنده و سالم و سرحال است و هنوز در آن کمد کوچکش پفک نمکی مینو و شکلات و بیسکوییت می‌گذارد، من در‌‌ همان اول یک رشته‌ی خوب ِ یک دانشگاه خوب قبول شده‌ام و حالا هم سرکاری با حقوقی مکفی هستم، نا‌شکری نمی‌کنم، گله‌ای ندارم، مطمئنا یک روزی وضع از این چیزی که الان هست بهتر می‌شود، همانطور که الان کمی بهتر از دو سال پیش همین موقع است فقط جای خالی پدرم توی ذوق می‌زند، ولی آرزوی خیلی چیز‌ها به دلم مانده است. آرزوی یک زندگی بی‌دغدغه‌تر از اینی که الان دارم. اینکه کاری پیدا کنم که هر روز تنم نلرزد. آرزوی یک تکیه‌گاه مثلا. یک شانه‌ی قوی. یکی که هر اتفاقی افتاد به خودم بگویم مهم نیست... هنوز فلانی را دارم... یکی که هنوز نیست. شاید او هم در زندگی واقعی من پنهان شده و باید کشف رمزش کنم. هوم؟

278

جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1392

حالم هیچ خوب نیست.آدمی که خودش را به محیط مجازی آلوده می کند و از دنیای واقعی تقریبا می برد با نوشتن خودش را سبک می کند.یکی با چسناله یکی هم مثل من به قول شماها با کسنمک بازی. همیشه می نویسم یا به قول شما مسخره بازی در می آورم که چیزهایی یادم برود.انتظار همدلی یا خندیدن یا هر کوفت دیگری ندارم. اما بعضی ها دقیقا همانند نمک روی زخم عمل می کنند. حال بد آدم را بدتر می کنند. هیچ وقت طاقت دی اکتیو نداشته ام و هروقت دی اکتیو کرده ام دفعه ی بعد با سری افکنده برگشته ام. ولی ...کاش می توانستم دل بکنم ازین محیط مجازی که عده ای فکر می کنند هرچه مطابق با سلیقه شان نباشد را باید بیایند بکوبند توی صورت طرف و فقط خودشان حق کسنمک بازی و حتی فحش دادن دارند.

طبعا خیلی مخاطب خاص دارد...