X
تبلیغات
رایتل

234

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391

احساس می کنم یکی از قطعات مغزم نیست.شاید هم خراب شده است.نمی دانم.فقط این را می دانم که یک قسمت بزرگ ازم کنده شده است.شاید هم بیماری جدید است.آخر خیلی ها را دیده ام که بدین شکل درآمده اند و دنبال تکه شان می گردند.این بیماری بدین صورت است که آدمی هی می گوید و می خندد ولی احساس شادی را گم می کند همان وقتی که دارد می خندد یکی توی دلش دارد صحبت می کند و می گوید خاک بر سر خندان ِ همیشه گریانت کنم الاغ.راستی دیروز تولدم بود و غیر از تبریک های مجازی به تخم هیچکس نبودم مع الشادی و مع الشادی متضاد مع الاسف می باشد و چقدر خوشحالم از این فراموش شدگی ِ دنیای واقعی و فراموش نشدگی ِ دنیای مجازی.آدم ها از دور خیلی بهترند.

233

پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1391

سلام آقای خدا.خوبی؟  ما هم خوب هستیم.یعنی خیلی هایمان ادای خوب بودن را در می آوریم.

ملالی نیست جز نبودن تو.

آقای خدا.. راستش را بگو..خودت را بازنشست کرده ای؟گوش هایت چرا نمی شنود؟ چشم هایت چرا نمی بیند؟

راستش را بخواهی هنوز به مرحله ای نرسیده ام که بودنت را انکار کنم.تنها فکر می کنم به سمعک نیاز داری.

ببین...رفته ام برایت سمعک خریده ام.این را باید توی گوش هایت بگذاری.

قول می دهم سمعک را که درون گوشت بگذاری از شدت وحشت از این دنیایی که برایمان ساخته ای شب ها جایت را خیس کنی.

راستی..خداها توبه نمی کنند؟ نمی خواهی توبه کنی حداقل از ساختن ایران؟ البته حتا اگر گوشت تنت هم آب شود نمی بخشیمت. خودت دو روز اینجا زندگی کرده ای؟ راستش را بخواهی اگر واقعا قرعان فرستاده ی توست باید به جای جهنم ایران را به گناهکاران وعده می دادی. قول می دهم در آن صورت هیچ کس تخم خطاکردن نداشت.

232

شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-7

مرجان تو را به جان هرکه می پرستی بلند شو.من غلط کردم.چه می دانستم تو انقدر شکننده ای.چه می دانستم مادر وخاله ام کمر به کشتن تو بسته اند.آن روز مادرم اصرار کرد که همراه آن دخترک لوس به خرید بروم. به جان خودت که از همه برایم عزیز تری این ها به زور برایم به خواستگاری رفته بودند.می دانستم به تو بگویم طاقت نمی آوری.برای همین نگفتمت. چه می دانستم خاله ام به تو زنگ می زند و نشانی ام را به تو می دهد و تو می آیی و من را در حالی می بینی که نیلوفر به زور دست هایم را گرفته است.بشکند دستی که به جز دست نازک تو دستی را بگیرد. از آن شب هر شب دست هایم را می شویم تا رد دست هایش را پاک کنم. بمیرم که آن صحنه را دیدی.برای یک مرد هیچ چیز سخت تر از این نیست که عشقش جلوی چشمانش خرد شود.ولی تو خرد شدی وباز هم خودت را محکم گرفتی و رفتی. چرا نگذاشتی حرف بزنم مرجان ؟ چرا هرچه هانیه و بقیه را واسطه کردم جواب ندادی؟ تو که نمی دانی چه کشیدم در این چند ماه بی عشقی. همه را دور کرده ام از خودم وسیگارم را با  سیگار بعدی روشن می کنم. دکتر ها می گویند مرگ مغزی شده ای.این ها دروغ می گویند من می دانم تو باز بلند می شوی واین بار به حرف های من گوش می دهی.این ها نمی فهمند که. نمی دانند زیر این سیم ها همه ی زندگی من خوابیده است. این ها دروغ می گویند. تو نمرده ای. بلند شو مرجان...بلند شو.

پایان

دانلود ته سیگار    

231

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

امروز قبل از اینکه به دیدن کوچکترین نوه ی متولد شده ی پدربزرگم برویم به دیدن خودش رفتیم.زیر خروارها خاک خوابیده.چقدر گذشته است از 26 اسفندماه؟پدربزرگم عاشق بچه هایش بود.عاشق نوه هایش.همان جوری که قربان صدقه ی ما شترهای دراز می رفت با بچه های تازه متولد شده هم همینجور برخورد می کرد.توی اوج مریضی اش،درست قبل از اینکه به کما برود هزار بار از مادر و خاله هایم در مورد باردار بودن زن داییم پرسیده بود.چقدر بد که نیست تا ببیند ته تغاری اش بابا شده. امروز یکهو دلم گرفت. دلم برای خانه اش تنگ شد.حالا آن خانه خالی افتاده و بچه هایش هفته ای یک بار به آن سر می زنند و به باغچه آب می دهند.من که ندیده ام،ولی می گویند درخت نارنجی که همیشه آرزو داشت پر از نارنج شود و کلا دو سه تا نارنج بیشتر نمی داد،امسال از سنگینی نارنج ها خم شده.همیشه وقتی به خانه اش می رفتیم بعد از سلام و احوالپرسی ای به اتاق بزرگ می رفتیم و کتابی،مجله ای پیدا می کردیم و شروع به خواندن می کردیم.چقدر غر میزد که رفته اید توی آن اتاق چه کار کنید.بیایید خودتان را ببینم.چقد قدرت را ندانستیم بابا.چقدر هی می گفتی دلم برای دیدنتان پر می زندو نفهمیدیمت.چند ماه است که دلم برایت پر می زند بابا؟

230

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-6

یادت هست وقتی سرم داد می کشیدی از ترس خودم را توی بغلت پنهان می کردم و تو از خنده ریسه می رفتی؟ آخرچه کسی دیده است این جور پناه آوردنی را به خود آن که از او ترسیده ای؟ توی این چند ماه که ترسیده بودم همش دنبال سینه ات می گشتم تا خودم را تویش پنهان کنم.الان هم می ترسم. یونس چرا گریه می کنی؟مرد که گریه نمی کند.راستی چرا ادکلن همیشگی ات را نزده ای؟دلم برای بوی تلخ ادکلن مردانه ات یک ذره شده.یادت هست هر موقع سردم می شد دست هایم را توی دست های مردانه ات می گرفتی و ها می کردی؟این روز ها با این که تابستان است همیشه بخاری روشن بود و همیشه هم سردم بود. الان هم احساس سرما می کنم.چرا آنجا نشسته ای یونس؟چرا جلو تر نمی آیی تا دستانم را گرم کنی؟خیلی سرد است درست مثل قطب. دکتر ها چرا حمله کرده اند؟من که طوریم نیست.داد نزن یونس. تحمل داد کشیدنت را ندارم به که پناه برم وقتی داد می زنی؟خداخافظ یونس. خیلی دلم برایت تنگ شده بود.

ادامه دارد...

ته سیگار5

ته سیگار4

ته سیگار3

ته سیگار2

ته سیگار1


229

پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-5

آخ یونس...یونس، تو چه می فهمی از این غربت این چند ماهه ی من؟از گریه های شبانه و طعنه های روزانه ای که هر رهگذر پس از اینکه از من بی حواس تنه می خورد صدایش را پشت سرش می انداخت و می گفت هوو...کوری؟تازه خیلی هایشان مودب تربودند و می گفتند:هووو...عاشقی؟نمی دانستند که این حواس پرتی که حالا فقط خودش را به موج جمعیت می سپارد و جلو می رود،چینی بند زده ایست که قبل ترها حرکت شادمان پاهایش موزاییک ها را به رقص در می آورد.یادت هست؟ آن خیابانی که سرتاسر اسباب بازی فروشی بود وهر موقع بیرون می آمدیم اصرار می کردم که برای قدم زدن به این خیابان برویم،تا ذوق کنم جلوی ویترین های اسباب بازیشان.دیروز جلوی جای خالی همان خرسی که قرار بود برای تولدم بخری به زمین خوردم. عذاب می دهم خودم را یونس. هر روز از آن خیابان می گذرم و به یاد می آورم شیطنت هایمان را توی اسباب بازی فروش ها. یادت هست آن فروشنده را چقدر سرکار گذاشتیم و من نقش بازی کردم که باردارم و آمده ایم برای بیبی اسباب بازی بخریم؟دیروز همان فروشنده از روی زمین بلندم کرد و هی احوال تو را از من می پرسید. نتوانستم داستان خیانتت را تعریف کنم یونس.مردم به آدم خیانت دیده با ترحم نگاه می کنند.خسته شدم از نگاه های هانیه و بقیه. به آن فروشنده گفتم به مسافرت رفته ای و چه دعایی کرد برای زود برگشتنت. احتمالا مرغ آمین همان حوالی بوده است که الان اینجایی. ولی بدین شکل؟این دستگاه ها چیست که به من وصل کرده اید؟چرا گریه می کنی یونس؟دکتر اشتباه اندازه گرفته است درجه ی هوشیاری ام را...ببین من از همه ی این مردم هوشیار ترم. آخ... حرف بزن یونس...فقط حرف بزن...دلم برای آهنگ صدایت تنگ شده است.

ادامه دارد...

ته سیگار4

ته سیگار3

ته سیگار2

ته سیگار1


228

چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-4

تو اینجا چکار میکنی؟چقدر شکسته شده ای.موهایت هم که سفید شده است. نگو که از دوری من بوده است که باورم نمی شود. حتما همان دخترک ترکت کرده است که حالا برگشته ای با این حال نزار. راستی از کجا فهمیدی؟هانیه؟تو به او گفتی؟گیرم که من جواب تلفنت را ندادم.گیرم که هرچه در خانه ام را زدی کسی در را به رویت باز نکرد. می گذاشتی کپک بزنم در تنهایی ام هانیه جان.این زندگی به چه درد می خورد که تو پی اش را گرفتی؟چرا اورا خبر کردی؟به خاطر کلید؟ در را می شکستی بهتر بود. من دلم خون می شود اینجور که او گریه می کند. بگو گریه نکند طاقت گریه اش را ندارم.

***

سلام هانیه.من بهترم ولی هنوز بستری ام.نمی دانم این دکتر ها از جان من چه می خواهند.کم کم به این فکر افتاده ام که شاید یونس بهشان پول داده که من را اینجا نگه دارند. شاید می داند اگر به خانه بروم دیگر نمی تواند حرف بزند .به تو نگفته بودم هانیه ولی در این چند ماه،هروقت آمد برای حرف زدن فرار کردم.نمی توانستم بایستم و زل بزنم به دست هایی که این آخری ها دست های همان دخترک را گرم می کرده اند.نمی توانستم هانیه... نمی توانستم.حالا هرروز می آید و مینشیند کنار تخت و گریه می کند و حرف می زند.می گوید از دختر خاله اش واین که به اجبار مادرش  تن به همراهی دختر خاله اش داده است.من که باور نمی کنم هانیه. یک "مرد" هیچ وقت اجبار را قبول نمی کند. می توانست به دختر خاله اش بفهماند نخواستنش را.نمی توانم به خودم بقبولانم که بی میل بوده است وهمه اش اجبار.من هرچه توی این یونس دنبال همان آدم سابق گشتم پیدایش نکردم.یونس من کجای این مرد شکسته پنهان شده است؟

ادامه دارد...

ته سیگار3

ته سیگار2

ته سیگار1

227

سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-3

تو هیچ وقت جرات بیان کردن حقیقت را نداشتی...چشم در چشم...شاید می ترسیدی...شاید هم دلت برایم می سوخت.راستی چرا باید این بلا سر من می آمد؟من که همه کار کرده بودم،من که کم نگذاشته بودم در عاشقی...چطور دلت راضی شد با منی که هیچ کس را به جز تو نداشتم این کار را بکنی؟

خدایا...نمی شد من انصراف بدهم از ادامه ی راه؟نمی بینی تعویض شده ام؟می خواهم به رختکن بروم.استعفا می دهم از زنده بودن و زندگی را نقش بازی کردن.لطف می کنی اگر جانم را بگیری.کم نمی شود از بزرگیت.تضمین می کنم...کمی مرد باش خدا.

می دانی؟من آدم خیانت دیدن و طاقت آوردن نیستم.خیانت ببینم می زنم همه ی چیزهایی را که ساخته ایم خراب می کنم،حتی اگر هیچ پلی پشت سر برای بازگشت جای نگذاشته باشم،می زنم همه ی پل های جلوی رویم را هم خراب می کنم و هی درجا می زنم.چه فکر کردی که برگشتی برای پل سازی دوباره؟آدمی که یک بار دلش بیاید که خیانت کند و طرفش ببخشدش دفعه ی بعد راحت تر خیانت می کند،بدون هراس.روانشناسم می گوید باید فرصتی دوباره به تو می دادم،نمی داند همان وقت که من خرد شدم تو هم برایم تمام شدی.الان دارم با همان توِ رویایی زندگی می کنم.توی بدون خیانت،بدون بدی.همان که هر وقت سردم می شد آغوشش را داشتم و توی خیابان اگر احساس می کرد سردم است کتش را با هزار اصرار روی دوشم می انداخت.همان که تا می دید برف آمده است با کلی ذوق صبح زود به دنبالم می آمد تا با هم به برف بازی برویم.راستی یادت هست آن خنده های از ته دل را؟ با همان دخترک جدید هم این گونه می خندی؟همانطور از ته دل؟ همانی که انقدر با دقت به همه ی اجزای تنم نگاه می کرد که اولین موی سفید را خودش دید و بغض کرد از دیدن پیرشدنم.همانی که هدیه هایش را جا به جای خانه ام پنهان می کرد تا یک دفعه پیدا کنم و بمیرم از خوشی.یادم می آید آن روز که از اواسط ظهر باران گرفته بود و من سرکار بودم،وقتی بیرون آمدم دیدم برایم چتر آورده ای که خیس نشوم.آخ...الان خواب می بینم یا آن روزها را خواب بودم؟تلافی آن روزهای شیرین،این روزهای تلخ نیست.امشب تصمیم گرفته ام با قرص هایم جشن بگیرم.خسته شده ام از به انتظار مرگ نشستن.باید خودم دست به کار شوم.

ادامه دارد...

ته سیگار-1

ته سیگار-2

226

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391

ته سیگار-2

خدا پدر هانیه را بیامرزد که این خانه را برایم جور کرد تا از خانواده ام جدا باشم.یادت هست چطور به خاطر تو جلو همه شان ایستادم یا ترجیح داده ای فراموش کنی؟ دست مریزاد! راستی...مرا چند فروختی؟ "او" آنقدر برایت سود داشت که ارزش فروش یک "روح" را داشته باشد؟بی انصاف...روحم را معامله کردی حواست بود؟ ارزان نفروخته باشی اش؟راستش از همه ی دخترکان موطلایی متنفر شده ام.انگار فقط برای معاوضه ی روح آمده باشند. همین دیروز سر آن دخترک بدبخت که بدون اینکه حواسش باشد توی راه پله به من تنه زد داد زدم.همه فکر می کردند روانی شده ام.نمی دانستند نفرت عمیق من را از همه ی دخترکان موطلایی.مثل همان دخترکی که آخرین بار دست در دست دیدمتان.همان وقت چیزی در دلم فرو ریخت که هنوز هم مرمت نشده است.چاله ای عمیق که هرچه تویش خاک می ریزم پر نمی‌شود.خودم زیر این همه گردوخاک دفن شده ام.شکل این چاله هر روز بیشتر به قبر پهلو می زند.راستی...راه قبرم را که گم نمی کنی...؟

ادامه دارد...


ته سیگار-1