X
تبلیغات
رایتل

272

شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392

گاهی وقت‌ها که هی دلت بهانه‌اش را می‌گیرد و خوب می‌دانی که نباید بهانه‌اش را بگیرد، شهر هرت نیست که هی زارت و زورت دلت تنگ بشود و بهانه‌اش را بگیرد که. به ندایی از اعماق تهت گوش می‌سپاری که می‌گوید: پیلیز پوت یور هارتز دور. تازه لهجه‌ی انگلیسی‌اش هم خیلی تابلو است که ایرانی ایست که بنا به مقتضیات انگلیسی یاد گرفته است. بله... هی تاکید می‌کند که پیلیز پوت یور هارتز دور و تو ناخودآگاه در دلت را می‌گذاری و چند روزی آرام می‌شوی، یعنی خیال می‌کنی که آرام شده‌ای ولی خوب اگر دقت کنی صدای قل قل دلت را از دوردست‌ها می‌شنوی که دارد به نقطه‌ی جوش می‌رسد و یک دفعه بومب... کانهو یک پاکستانی منفجر می‌شود و خودت و دلت با هم به هوا می‌روید و این دیگر توپ قلقلی قصه‌ها نیست که وقتی به هوا رفت به زمین بیاید. پودر می‌شوی. می‌میری، ولی نفس می‌کشی...

271

شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392

فی الواقع این روز‌ها انقدر درگیرم و انقدر به هیچ کاری نمی‌رسم که می‌خواهم در نیازمندی‌های همشهری آگهی بدهم و یک عدد خاراننده‌ی سر را تقاضامند بشوم که با شوره این‌ها مشکلی نداشته باشد. این روز‌ها خیلی زیاده از حد اکتیو شده‌ام و دو عدد کار را با هم منیج می‌کنم. دقت کرده‌اید منیج چه کلمه‌ی جالب و‌های کلاسی است؟ من که همین الان فهمیدم و از این فهمستن به خودم خواهم بالید. بلی... می‌فرمودم، اگر دقیقش را بخواهید (البته می‌توانید نخواهید) دقیقا روزی یازده ساعت و نیم سرکار می‌روم که البته یکی هنوز آزمایشی است و می‌خواهند ببینند آیا من می‌توانم فروشنده‌ی خوبی باشم یا نع! که بر همگان واضح و مبرهن است که نمی‌توانم و ترجیح می‌دهم حسابدار باشم تا فروشنده و قسمت دردناک قضیه اینجاست که حسابدار هم کار خودش را بلد نیست و هیچ کس سرجای درستش قرار نگرفته است و الان دقیقا به حالتی در آمده‌ام که از خداوندگار منان می‌خواهم که یا بگویند خیرپیش و یا بگویند هانی بیا حسابدارمان شو و دیگر فروشنده نباش. چون فروشندگی کاریست بس مشکل که فکر نکنم هرچه هم تنگ کنم از پسش بر بیایم. 

قسمت جالب انگیزناک ماجرا می‌دانید کجاست؟ مدیر ِ دوم ِ کار ِ دومم شغل ِ دومش در رقابت با رییس ِ شغل اولی می‌باشد (اگر حالیتان نشد که چه نوشتم مشکلی نیست لطفا دست به گیرنده‌های خود زده و کانال را عوض نمایید، فرستنده کسخل شده است) و اینگونه می‌شود که مثلا من دیروز بنا به خواهش ِ مدیر ِ دوم مراقب ِ حوزه‌ی امتحانی‌اش بودم و اگر رییسه بفهمد خیلی اوضاع قشنگی در پیش رو خواهم داشت. 

راستی شما ماشین نمی‌خواهید؟ پیش فروش داریم‌ها. سود هم به‌تان تعلق می‌گیرد. بیایید از ما بخرید خیرش را ببینید.