X
تبلیغات
رایتل

219

پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391

فی الواقع به قدری در چشم هایم احساس ضعف و هم کشیدگی می کنم که احساس می کنم چشم هایم همانند کون مرغ البته قبل از تخم گذاری - نه در هنگام تخم گذاری - هم کشیده شده است.راستی دیده اید مرغ چجوری تخم می گذارد؟ قدیم ها که مرغ داشتیم تا مرغمان شروع به قدقد می کرد می دویدم و می رفتم به زیر مقعد(عه چه کلمه ی با کلاسی.زین پس بیایید به کون هایمان بگوییم مقعد)مرغ زل می زدم تا ببینم چگونه نصف تخم مرغ درون کونش هست و نصفش نیست و این به واقع تفریح جالبی بود.بله چشمانم هم کشیده شده است و درد می کند و به نظر من همه اش از کار زیاد است و اصلا به خاطر زیاد کسچرخ زدن توی اینترنت و پلاس و کتابِ صورت نمی باشد و اگر کار نکنم دوباره خوب می شوم. و امشب داشتم فکر می کردم که این خیلی بد است که نمی شود وقتی یکی از اندام های بدن خسته شد آن را از پیچ و مهره هایش جدا کرد و درون آب یخ گذاشت تا خستگیش در برود.مثلن من مشتاقانه منتظر این بودم که ببینم صحنه ی دو چشمم درون لیوان آب یخ چجوری است.راستی چطوری می دیدم؟هاع؟یا مثلا مغزت را درآوری،درون آب بیاندازی و بعد یکی فکر کند این گردوی فرآوری شده است و بیاید بخوردش.کلن هم از مغز راحت می شدی.

218

چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1391

راستش را بخواهی هیچ وقت نفهمیدم دقیقا آخرین روزهای با تو بودن چه زمانی می شود.یادت نیست؟قسم خورده بودی که این روزها آخرین روزهای با تو بودن نیست.قول داده بودی که برمی گردی.می گفتی مجبوری به رفتن.دقیق یادم هست که گفته بودی از زیر سنگ هم که شده پیدایت می کنم باز.و من چهارسال صبر کردم.خودم سنگ شدم حتا.پیدایم نکردی که.سرگرم کجا بودی؟خیلی ساده بودم.نه؟راستش را بخواهی هیچ وقت نفهمیدم اخرین روزهای با یاد تو بودن کی رسید؟کی دیگر خوابت را ندیدم؟کی دیگر منتظرت نبودم؟

217

دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1391

داشتم فکر می کردم چقدر خوب بود اگر دستگاهی بود که می توانستیم انرژِی خشم های فروخورده و عقده های سرکوب نشده ی خودمان را از آن استخراج کنیم.بدین صورت که آدمی وارد دستگاه می شد و دستگا او را پرس می کرد تا شیره اش در بیاید و بسته به ذات هر انسانی یک مایع سیاه وبدبو ازش خارج می شد،حالا یکی کمتر و یکی بیشترتر.بعد هم این انرژی ها را همینجوری ول نمی کردیم که.به جای اینکه انرژی هسته ای داشته باشیم و هی تحریم شویم در انرژی عقده ای شکوفا می شدیم.از بس خیلی هایمان حسرت همه چیز به دلمان مانده است.از بس خیلی هایمان هی داد نزده و ایم و سرکوب کرده ایم.فقط تصورش را بکنید اگر نصف این انرژی ها آزاد بشود چرخ توربین ها و ژنراتورها با چه شدتی خواهد چرخید.تازه در دنیا هم حرف اول را از نظر انرژی عقده ای خواهیم زد.وقتی هم اینها از بدن آدمی بیرون برود شادتر خواهیم بود،حتا نفس کشیدن هم راحت تر می شود.نترسید قرار نیست انرژی های عقده ایمان ته بکشد،همگیمان کسانی را می شناسیم که حتا 24 ساعت مدام هم پرس شوند.هی گندِ عقده ازشان خارج می شود!

216

شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1391

یادتان می آید یک معمایی بود که قورباغه می خواست از چاه بالا برود بعد هی لیز می خورد پایین؟داستان من داستان همان قورباغه است.با این تفاوت که من لیز نمی خورم پایین.هر شب توی چاهی با ارتفاع خیلی سقوط می کنم و هی دلم می گیرد و خدا به سر شاهد است کل شب را با خندیدن و مسخره بازی تلاش می کنم که از این چاه بزنم بیرون.صبح ها خوب می شوم و تا سر چاه هم بالا می آیم.ولی دوباره شب یکی پیدا می شود که خرکش من را داخل همان چاه می اندازد و هی باید تلاش کنم.احساس قورباغه بودن به من دست داده است.باید یکی بیاید این قورباغه را پیدا کند و نجات دهد.اصلن بزند بکشد این قورباغه ی بدترکیب را.فقط من را از این چاه نجات دهید.

215

پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1391

خیلی بد است آدمی در کشوری زندگی کند که حتا اختیار رویا پردازی های خودش را نداشته باشد.یعنی می خواهم بگویم این جوری است که یک دفعه صبح بلند می شوی و می بینی به خاطر سیاست های دولتی که هیچ وقت حتا به تخمت نبوده است و البته توی شهروند هم هیچ وقت به تخم دولتت نیستی و گرنه در سیاست هایش کمی تجدید نظر می کرد، هدفت به گای عظما رفته است.در این مملکت بی هدف بودن اند با هدفیست.بهتر از این است که صبح بلند شوی و ببینی مسئولی اسهال داشته است و ریده است به کل نقشه هایت.آدمی به رویا داشتن زنده است.به نظر من بهتر است دسته جمعی خودکشی کنیم.مثل خودکشی نهنگ ها.احتمالن آنها هم وقتی می بینند رویاهایشان ریده مال شده است خودکشی می کنند.

214

شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391

تا به حال سودوکو حل کرده اید؟دیده اید چقدر احساس منطقی بودن به آدم دست می دهد؟می خواهم بگویم که تف به ریا..ولی چند وقتیست که تا وقت اضافه می آورم می نشینم به حل کردن سودوکو..آخر می‌دانید؟ می گویند برای آلزایمر نگرفتگی خیلی خوب است. من هم که هر روز از روز قبل فراموشکارتر می شوم.می خواهم بگویم طوری شده است که کلمات را گم می کنم.یعنی کلمه از دهانم بیرون نیامده یخ می زند و نمی توانم جمله ام را کامل می کنم.بله..هی در همه ی حالات سودوکو حل می کنم.قبل از خواب،بعد از خواب،گلاب به رویتان با موبایل توی دستشویی حتاع.وقتی هم که نه موبایلی دم دستم است نه روزنامه ای یکهو به خودم می آیم و می فهمم که در ذهنم داشتم عددها را ردیف می کردم..بگذریم..این همه صغرا کبرا چیدم که بگویم تازگی‌ها فهمیده ام زندگی ما آدم ها درست مانند سودوکو می ماند.جای چند نفر از قبل تعیین شده است و برای بقیه باید بگردیم برای مکان های مناسب.مواظب هم باشیم که آن آدم بیشتر از یکبار در ردیف های افقی و عمودی جدولمان نیاید که اگر فقط یکی را اشتباه جای‌گذاری کنیم گند می خورد به کل سودوکوی زندگیمان.وقتی داری سودوکو حل می کنی جای بعضی از عددها در حالتی پیدا می شود که می فهمی جای بقیه ی اعداد اینجا نیست..چقدر شده است که فهمیده ایم جای آدمی در زندگیمان دقیقن همینجا می تواند باشد و هیچ کس دیگر نمی تواند جایش را بگیرد وگرنه کل معادلاتمان به هم می خورد؟بدبختی هم این است که اینجا دیگر پاک کنی نیست که پاک کنیم و دوباره از اول شروع کنیم.مجبوریم هی خط‌خطی کنیم.زندگی خط‌خطی هم از شاش بز بی ارزش‌تر است.

213

چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391

هیچ چیز بیشتر لز این کیف نمی دهد که به مغازه ی یکی از آشنایانت بروی و همه چیز را به هم بریزی در حدی که طرف به التماس بیفتد و بگوید من بین مغازه دارهای این اطراف اندک آبرویی دارم و تن علیلی!آخ ببخشید این تیکه ی آخرش مغازه داری نبود..بله.اگر امروز توی خیابان دخدری را دیدید که توی مغازه ای ایستاده و کارت خوان در دست دارد یکی یکی دارد دکمه هایش را فشار می دهد و با قیافه ای متعجب به کارت خوان زل زده است و حتاتر کارت خوان را زیر بغل زده است که به خانه ببرد بدانید که هرکس بوده از بچگی آرزویش این بوده که با کارت خوان بازی کند و امروز به هول و قوه ی داییش موفق شده است.آخر توی بقیه ی مغازه ها که نمی شود این گونه کسکلک بازی در آورد و یا حتا همه ی شال های مغازه را جمع کرد و روی چادر همه اش را امتحان کرد.بقیه که نمی دانند آدمی کسخل است.راستش را بخواهید تصمیم گرفته ام از کارم استعفا بدهم صورتم را با حنا  نشانه گذاری کنم و بروم وسط چارراه شال بفروشم با قیمتی مناسب.درآمدش بیشتر است.تازه شال هایش را به قیمت عمده فروشی می دهم.3500 و 4000 تومان.مفت.عاخ یادم رفت بگویم.شده است با مادرتان به خرید بروید؟توصیه می کنم که هیچگاه حداقل با مادر من به خرید نروید.چون ابتدا با دنبال پارچه ی پالتویی گشتن پای شما تاول های دردناکی می زند و بعد یادش می اید که پارچه ی تریکو را یادم رفت و دوباره به همه ی آن مغازه ها سر می زند و باز در آخر یادش می آید که خاک به سرم یادمان رفت در مورد پارچه ی لی هم بپرسیم و این پروسه ی جانکاه از ابتدا تکرار می شود و راستش را بخواهید العان هم که دارم این ها را تایپ می کنم فقط می دانم پارچه ی لی چجور پارچه ای است و هیچ نوع پارچه ی دیگری را نمی شناسم به حول و قوه ی الهی.امروز داییم می گفت جنس شال مستریزه است که من فکر می کنم می خواست من را سر کار بگزارد وگرنه مستریزه که وجود ندارد.پاستوریزه شنیده بودیم.استریلیزه حتاع.ولی مستریزه؟جل الخالق.

212

چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391

بعضی وقت ها این حجم تنهایی انقدر به آدم فشار می آورد که اول هی روی سینه ی آدم سنگینی می کند و یکهو می بینی که قلبت کنده شده است و خودش آمده است بالا و  راه گلویت را هم بسته است.می خواهم بگویم این چیزی که توی گلویت است اسمش بغض نیست.قلبت است که می خواهد از این همه فشار بیرون بزند.هی لیست کانتکت گوشیت را بالا و پایین می کنی.هی به لیست چت کنار فیصبوق و پلاست زل می زنی و هیچ کس را پیدا نمی کنی که برایش حرف بزنی.مثلن از تنهایی ِ محیط واقعی فرارکرده ایم به این مجازکده و هر روز این تنهایی خودش را با شدت بیشتری به صورتت می کوبد و زمانی به خودت می آیی که صورتت له شده است زیر بار این کوبیده شدن ها.تازه..کسی را هم پیدا کنی که برایش حرف بزنی..چه بگویی؟حرفی نداری که.یکهو بی دلیل دلت گرفته است.سرِ کی را درد بیاوری با حرف نزدن هایت؟همان بهتر که هی سکوت کنی و توی خودت مچاله شوی.می ترسم انقدر توی خودم مچاله شوم که من با این حجم بشوم اندازه ی توپ پینگ پونگ.شده است بنشینید آهنگی گوش کنید و بگویید عاخ عاخ چقدر به حال این روزهای من شبیه است؟چقدر حرف دل من را می زند و بعد یکهو به خودتان بیایید و ببینید دچار توهم مخاطب داشتن و ترک شدن از سوی او شده‌اید؟منظورم این است که مثلن صادقی می خواند: فکر نبودن تو دنیامو می سوزونه... و شما به خودتان می گویید چقدر فکر نبودنش هم بد است و یکهو در حالی مچ خودتان را می گیرید که دارید از خودتان می پرسید فکر نبودن کی؟هاع؟

211

شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391

از همان آخرین باری که دیگر نتوانستم شعر بگویم حالا هرچند شعرهای چیپ و ساده و بی وزن و قافیه ی درست درمان،فهمیدم که به کربن خالص تبدیل شده ام.می دانید؟ منظورم دلم می باشد.دل ها اول خام هستند بعد کم کم پخته می شوند.می خواهم بگویم که ابتدا یکی پیدا می شود که زیر دل را زیاد می کند و کلن جا می گذارد و می رود.اصلن یادش نمی ماند شعله ای را روشن کرده که نباید خاموش شود.باید ملایم روشن باشد.بعد که بوی سوختگی اش بلند شد یکی پیدا می شود که مثلا می خواهد ضرب این دل صاب مرده را کم کند ولی او هم ناغافل ضربش را بیشتر می کند و خوشحال از اینکه خاموش شد راحت شدم راه خودش را می رود.یکهو به خودت می آیی و می بینی که دلت ته گرفته است.تبدیل شده است به کربن خالص.شعله ای که توی دلت زبانه می کشید و انعکاسش در چشمانت معلوم بود خاموش می شود و تبدیل می شوی به مرده ی متحرکی که هیچ چیز سر شوقش نمی آورد.هیچ چیز نمی خنداندش و به گریه نمی اندازش.می شوی تکه ای سنگ.