X
تبلیغات
رایتل

251

چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392

خیلی‌ها به ناحق! فکر می کنند که ما یزدی‌ها خسیس تشریف داریم. البته بر همگان واضح و مبرهن است که تعدادی افراد خسیس در هر شهری می‌زیَند که این خساست به زعم من و بقیه ربطی به شهر محل سکونت ندارد و خساست از ذات این افراد نشات می‌گیرد. خسیس به کسی اطلاق می‌شود که پول داشته باشد و حتی در موارد ضروری طوری پول خرج کند انگار که دارند جانش را می‌گیرند. ما یزدی‌ها بیشتر از اینکه خسیس باشیم افرادی هستیم قناعت‌پیشه و این قناعت‌پیشگی از کویر می‌آید. کویری که به غیر از زیبایی بی‌حدش همه‌چیز را از ما دریغ کرده‌است. شما تصور کن زمانی که تشت تشت رحمت الهی به صورت باران بر سرت نازل می‌شد ما یزدی‌های بدبخت در زیرِ زمین دربه‌در به دنبال سفره‌های آبِ زیرزمینی و حفر قنات بودیم که چندین سال است قنات‌ها پی‌درپی و یکی‌یکی خشکیده‌اند و دست به دامن اصفهانی‌ها شده‌ایم که از این بحث فاکتور می‌گیرم. چون به زعم من هم آنها حق دارند هم ما. بله...داشتم می‌گفتم وقتی اجداد ما برای یافتن آب این همه بدبختی را تحمل می‌کردند طبیعی بود که در مصرف آن قناعت ورزند و صرفه‌جویی پیشه کنند. وقتی برای به دست آوردن محصولات کشاورزی دربه‌در به دنبال‎خاک حاصلخیزی که علاوه بر حاصلخیز بودن به آب هم دسترسی داشته باشد می‌گشتند تا نیازهای خوراکی خود را تامین کنند، معلوم است مانند جان از این محصولات مراقبت می‌کردند و نمی‌گذاشتند ذره‌ای حیف و میل شود. (داخل پرانتز بگویم که نسل جدید به دلیل سهولت در دستیابی به همه چیز بویی از قناعت‌پیشگی نسل قبل نبرده است. ) و خوب طبیعتا وقتی اجداد ما در مصرف آب و غذا صرفه جویی می‌کردند این قناعت‌پیشگی به زمینه های دیگر زندگی نیز رسوخ می‌کرد. من فکر می‌کنم اجدادِ ما خیلی بیشتر از اجدادِ شما برای زندگی‌کردن و زنده‌بودن جنگیده‌اند و این روحیه‌ی به قول شماها خساست و به قول من قناعت‌پیشگی ریشه در کویری بودنمان دارد. شرط می‌بندم شماها هم اگر در کویر زندگی کنید خیلی زود یاد خواهید گرفت که چگونه از کمترین امکانات بیشترین استفاده را ببرید و این ذات انسان‌های کویری است.‎

250

سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392

من که نه... ولی دخترکی را در همین حوالی می شناسم که... هرروز ِ خدا دلش می گیرد.

من که نه... ولی دخترکی را در همین حوالی می شناسم که... هرروز ِ خدا تنهایی اش مانند چماقی توی سرش کوبیده می شود.

من که نه... ولی دخترکی را در همین حوالی می شناسم که...هرروز ِ خدا دلش بغلی را میخواهد که مال ِ خودش باشد.شانه ای که تکیه گاهش باشد.دست ِ گرمی که گرمی بخش ِ دستانش باشد.

من که نه... ولی دخترکی را در همین حوالی می شناسم که... کسی را میخواهد که وجودش برایش مهم باشد.بداخلاقی هایش..گریه هایش...خنده هایش..

من که نه... ولی دخترکی را در همین حوالی می شناسم که...خیلی تنهاست...

249

سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392
راستش را بخواهید نظر به وقایع چهارسال پیش من قرار بود که دیگر رای ندهم.یعنی قسم خورده بودم و حتی در انتخابات مجلس نیز روی قسمم پابرجامانده بودم و حتی تر شناسنامه ام را در محل کارم پنهان کرده و گفته بودم که شناسنامه ام دست رییسم است که گیر ندهند.آخر به نظر مای مادر رای دادن وظیفه ی ملی هر ایرانی است و من خیلی ضدولایت فقیه بودم که نمیخواستم رای بدهم.بله داشتم میگفتم.وقتی هاشمی آمد گفتم حالا قسم شکستن مشکلی ندارد که.میخواستم بروم رای بدهم و حماسه بیافرینم که با ذکاوت شورای نگهبان دیدم روی همان قسمم بمانم سنگین تر است و خدا را خوش نمی آید که آدمیزاد قسمش را بشکند.بله..روزهای آخر انتخابات بود و تصمیم گرفته بودم حتی در صورت رای دادن به غرضی این پیرمرد با نمک با عشوه های همه کس کشش رای بدهم که با حمایت هاشمی و خاتمی از روحانی شرمنده ی غرضی جانم شدم که. شبی که فردایش رای گیری بود پیامی نوشتم و یکی از دوستان را به حماسه آفرینی تشویق کردم و آن را در درفت گوشی ام ذخیره کرده و آلارم گوشی را روی ساعت 7 تنظیم کردم که بیدار شوم و اسمس را بفرستم.بله در مواقع لزوم چنین تنگ می شوم! صبح پس از فرستادن اسمس موردنظر و جواب گرفتن که پس از حمام رفتن و خوشگل شدن میرود و حماسه می آفریند خوابیدم و ساعت 11 به حول و قوه ی مادری بیدار شدم و حالا هی میخاستم بروم رای بدهم هی رویم نمیشد که. اما یک دفعه یادم آمد که هی وای بر من..دستکش ظرفشوییمان پاره شده است و باید بروم دستکش بخرم و چرا هر دو کار را باهم انجام ندهم؟ بگذریم از اینکه مادر گرامی حدس میزد که قیمت دستکش از 2500 بیشتر نباشد و 4200 بود و دقیقا معلوم نیست مادرجان در کدام قرن زندگی می کنند که اینگونه حدس میزنند. بله پس از زدن تیپی سبز به دبستان دوران کودکی قدم گذاشتم و خاطره ی همه ی کتبی ها و امتحانات توی ذهنم زنده شد و اشک در چشمان شهلایم حلقه زد هنگامی که همه ی مدیران ِ همه ی سال های تحصیلی ام را در مقابلم و در جایگاه اخذ رای دیدم.بعدترش را هم که تقریبن همه مثل هم به شب بیداری گذرانده ایم.فقط سوالی که برای من پیش آمده است چگونه بود که چهار سال پیش ساعت 2 شب بیست میلیون رای را شمرده بودند و امسال تا ساعت 5:30 دقیقه ی صبح فقط 830 هزار تا؟

248

یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392

راستش را بخواهید این روزها به شدت درون خودم دنبال دکمه ای میگردم که با فشار دادنش بتوانم ریست شوم.حالا ریست هم نشد به درک.باید مثلا یک امکانی باشد که آدمی بر فرض مثال بینی اش را فشار دهد و یک دفعه میو میو عوض بشود.زندگی شیرین بشود.اصلا یک زیزیگولویی باشد که بیاید ورد بخواند بگوید زی زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا و زندگی از نقطه ی صفرش آغاز بشود و آدم به اشتباهات قبلی دسترسی داشته باشد و حواسش باشد آن ها را تکرار نکند.راستی به نظر شما چه کسی در مغز مرضیه برومند ریده بود که این ورد را از خودش اختراع کرد؟ و چگونه در مغز ما ریده بودند؟هاع؟بله داشتم میگفتم.زندگی آدم رفرش بشود.آدم بتواند اشتباهاتش را تکرار نکند...مثلا انتخاب رشته ی اشتباه نداشته باشد...4سال از وقتش را سر هیچ و پوچ به فنا ندهد...آدم های اشتباهی را به زندگیش راه ندهد.خودش وارد زندگی آدم های اشتباهی نشود.آدم های اشتباهی را دوست نداشته باشد.به آدم های اشتباهی دل نبندد...نگذارد آدم های اشتباهی وارد زندگی عزیزانش شوند...خودمانیم ها.خدا هم با این خلقتش هم به ما ریده است هم به خودش.خلقت ازین پرباگ تر سراغ دارید؟از هرطرفش را که بگیری ور ِ دیگرش در می رود.یعنی حقیقتش را بخواهید گاهی احساس میکنم ماها نسخه ی بتای دنیای دیگری هستیم که خدا توی رودربایستی(درست نوشتم؟) مانده است و رویش نمیشود بریزدمان دور .آقای خدا خجالت نکش یک بسملاه بگو ببین آرام می شوی؟ آخر می گویند گفته ای با یاد من دلتان آرام می شود.هیچ وقت روی خودت تست کرده ای؟راستی بخواهی آرام شوی که را یاد می کنی؟بعد که آرام شدی با قلبی مطمئن دکمه ی ریست را بزن و هم خودت را راحت کن هم ما را!

247

چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392
کفش جدیدی که خریده ام پایم را میزند.یعنی دقیق ترش را بخواهید پای چپم که کوچکتر از پای راست است ( راستی قسمت راست بدن شما هم بزرگتر از قسمت چپ است یا این خانواده ی گرامی این نقیصه را به صورت همه گیر به ما اعلام کرده اند؟ آخر ماها خانوادگی یک وری ایم.قسمت راستمان از قسمت چپمان بزرگتر است) توی کفش لق می زند و پشت پایم به دیواره ی کفش برخورد میکند و هی دلم از حال می رود. تقصیر هم با خودم می باشد که دقت نکردم همان اول یک شماره کوچکتر بردارم و 40 را انتخاب کردم( تا حالا دخدری با این سایز پا ندیده اید؟ من هم راستش را بخواهید غیر از خودم و خواهرم ندیده ام.بسکه ماشالامون باشد گنده ایم). و کم کمک هم کفشه از ریخت می افتد.داشتم به این فکر میکردم که دل آدمی زاد هم دقیقا مثل پا میماند.باید مواظب باشی با کسی کاورش نکنی که دلت را بزند.دقیقا باید به اندازه باشد که نه تو اذیت بشوی و دلت شرحه شرحه بشود و نه او از ریخت بیفتد و خدا خدا کند که دیگر کاور دلت نباشد.کفش را می شود به راحتی عوض کرد ولی کسی که توی زندگی آدمی بیاید بخواهی عوضش کنی شیرین دوسه سال از زندگیت به باد فنا میرود.