X
تبلیغات
رایتل

126

پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1391

یک دفعه دیدم که از خودم جدا شده ام و با سرعت موشک های دور برد دارم صاف به طرف آسمان می روم.من برای مردنم زود بود که!تازه شام خورده بودم.العان مادرم بیاید من را بدون روح ببیند چه می کند؟سکته می کند از ترس.تازه چهلم پدرش و عمه اش و سال عمویش و نوه ی عمویش امشب بوده است.منظورم این است که خداوند به طرز مبسوطی در ما فرو کرده و بیرون نمی آورد به حول و قوه اش.حالا من هم بمیرم؟نمی شود که!یک دفعه یکی شتلق توی گوشم زد و گفت:خره.نمرده ای که.داری به عرش می روی.اثرات آبگوشتی است که خورده ای نامردِ تنهاخور.می مردی یک لقمه جا می گذاشتی ما هم می زدیم؟چه می توانستم بگویم جز اینکه به سبک پسرعمه زا بگویم هاع؟همین طور به سان جت می رفتم که سر راهم ساختمان هایی دیدم هزاران طبقه. دیده اید خدا جوابمان را نمی دهد؟زده است به بساز بفروشی.دیده اید هرچه پیامبرانش را قسم می دهید فایده ندارد؟ازشان بیگاری می کشد.خودم ممد را دیدم که داشت آجر پرت می کرد.بدبخت ها انقدر خسته می شوند که دیگر کونِ برآورده کردن خواسته های ما را ندارند که.در همین سیرکردن ها بودم که یک دفعه با کون به بدنم سقوط کردم و فهمیدم آبگوشت را نباید تنها خورد.باید کمی برای فرشتگان نگه داشت.وگرنه بالا می برندت و با کون زمینت می زنند.

125

پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1391

تعریف سلکشنم را که کرده بودم؟اول داریوش ناله می کند: به ماه بوسه می زنم...ترک بعدی ابی توصیف می کند یک عاشق را:از عشق تو بی تابم...بعدی چاوشیست:زخم می زنی اما از جذام بیزاری..بعدی:تظاهر کن ازم دوری.بعدی:داره می باره بارون و تو نیستی..صبوریم کمه بی قراریم زیاده..ساموان لایک یو..سیگار با مشروب..نامردمو و قولم رو می شکونم..وقتی که میرم تو خودم شاید..آخ.انتظار دارم حالم خوب باشد؟

124

چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1391

گروه کیوسک آهنگی می خواند خطاب به مرتضا و با او درددل می کند.هیچی.خواستم بگویم همه ی ما باید یک مرتضای درون داشته باشیم.اصلن مرتضا نشد غضنفر.غضنفر نشد قلمراد.چه می دانم یکی باید باشد توی دلمان که با او درددل کنیم.حرف هایمان را به او بگوییم.راهنماییمان کند.حواسش بهمان باشد،که از بی مرتضایی به بیرون از دل رجوع نکنیم.مرتضاهای دلی خیلی بهتر از مرتضاهای گلی هستند.مرتضاهای کاغذی ارزش ندارند که.توی دلمان بریزیم به قرعان سنگین تر است.

123

چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1391

سیستم ما انسان ها باید شبیه ماهی باشد.البته نه به آن شدت ها.نع.می دانید که..ماهی سه ثانیه ای رفرش می شود.دیسک کلین آپ می شود اصلن.اگر سیستم ما آدم ها سه ثانیه ای که نه..یک روزه بود بهتر بودیم به همین قبله.سر 24 ساعت کلین آپ می شدیم کلن.دیگر نه خاطراتی بود که به گا بدهند.نه زخم هایی بود که مثل خوره روح آدمی را در انزوا بخورند.نه دلشکستگی ها به یاد آدمی می ماند.نه بدی ها.نه نامردمی ها و نه نارفیقی ها.هر روز از نو عاشقی می کردیم.هر روز از نو دوست داشتیم یک دیگر را.هر روز از شادی های تکراری چنان به وجد می امدیم که آن سرش ناپیدا.حتی دولت مردان هم دشمنی ها یادشان نمی ماند.یادشان می رفت قرار است جنگ راه بیاندازند.تحریم کنند.زندانی کنند یکی را.دنیا خیلی بهشت خوبی می شد به همین سوی چراغ.

122

سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1391

احساسم خراب  شده؟ریپ می زند؟به تخمت.سرت سلامت باشد عزیزم.

خسته ام؟ فدای سرت.سرت سلامت باشد عزیزم.

دلم شکسته؟مهم نیست که.سرت سلامت باشد عزیزم.

خرد شده ام؟به درک.سرت سلامت باشد عزیزم.

دارم دیوانه می شوم؟به جهنم.سرت سلامت باشد عزیزم.

کسخل شده ام؟مگر قبلن نبودم؟حرف ها می زنی ها.سرت سلامت باشد عزیزم.

هی به یک جا خیره می شوم؟چیزی نیست.چشمانم کم سو شده است.سرت سلامت باشد عزیزم.

تو فقط سلامت باش.

121

سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1391
هفته ی پیش ساعت هشتِ صبحِ امروزش کلاس هلو داشتیم و راستش را بخواهید کونم نشد بروم.حال امروز که هم کشیده ام و به سختی رفته ام می گویند چون هفته ی پیش خودت را هم نکشیدی دیگر کلن هم نکش و نیا.العان فک کرده اید من عزا می گیرم؟حقیقتن به تخمم.اصلن خودم می روم نرم افزار حسابداری درست می کنم به اسم پشم خر.خیلی هم از هلوی شما بهتر.اصلن حرف میوه شد؟می گذارم گیلاس کرمو.اصلن می روم به دایی ام می گویم این هلو را یادم بدهد پول هم نمی دهم کونم هم که سوزیده بود خنکتر می شود.فکر کرده اید چه؟تازه دایی ام خودش یک هلوی بالقوه است.اصلن مقداری پرز است که بهش آدم وصل شده است.می خواهم بگویم از آن استادِ کچلِ پرزندارتان بهتر است.

120

دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1391

می گویند آنها که قد بلندند در بچگی خط کش خورده اند و من از مادرم نمی گذرم که به خواهر برادرم خط کش داد بخورند و به من نداد و حالا آنها با این سنشان از من بلندتر باشند و به من هارهار بخندندو فکر کنم به من به جای خط کش بالشت مار داده اند که انقدر گردالی شده ام و حتا می توانم با خودم فوتبال بازی کنم.بدین صورت که یک پس گردنی به کونم بزنم و هی قل بخورم.اصلن خیلی هم خوب است که قدت اندازه ی یک چس بیشتر نباشد(یعنی همین الان بچسید بعد بویش را متر کنید،آفرین این شد قد من) تازه گردالی هم باشی.خیلی هم بیبی فیس جلوه می کنی و ملت می آیند از تو می پرسند مدرسه می روی و تو درون کونت عروسی می شود و وقتی می فهمند تو یک بیس چار پن ساله ی به گا رفته هستی تعجب می کنند و بیشتر درون کونت عروسی می شود.

119

دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1391
خدایا در همه ی دم و دستگاه با آن عظمتت یک دکمه پیدا نمی شود تا بزنی و من تبدیل به گوسفند شوم؟اصلن شما کیبردت را به من نشان بده خیلی کار دارم.باید کنترل + اف5 را بزنم تا کلن رفرش شوم و تبدیل شوم به گوسفند.تا همه ی هم و غمم خرچ خرچ علف خوردن و پی پی کردن باشد.پشم هایم را حتا شخص دیگری بزند.خودم که نمی توانم زحمتش را بکشم.چند سال قرار است عمر کند مگر یک گوسفند؟بعد هم می کشند و از همه ی اجزای بدنم استفاده ی مفید می شود.مثل الان انقدر بی استفاده و بی مصرف نیستم به قرعان.تازه غصه هم نمی خورم.راستی خدا گوسفندها هم عاشق می شوند؟اگر می شوند حیوان دیگری را معرفی کن پیلیز.

118

شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1391

می گویند آنها که دستی یا پایی ازشان قطع شده است.هنوز عصب های مربوطه را دارند.هنوز بعضی وقت ها دست یا پایشان می خارد با اینکه نیست و این بدترین نوع شکنجه است.چه فرقی می کند با کسی که دیگر نیست و یک دفعه احساس می کنی صدای اس ام اس می آید و می بینی نیست؟یک دفعه گوشی را برمی داری که اس ام اس بزنی و یک دفعه حقیقت روی سرت آوار می شود.می آیی به یکی دیگر پیام بدهی و مچ خودت را در حال تایپ کردن شماره ی او می گیری.تکه ای از قلبت کنده شده است و هنوز در آن قسمت احساس خارش می کنی.کاش قلب هم تکه های مصنوعی داشت که جایش خالی نماند.البته باز هم می خارد.ولی دیگر کسی نمی فهمد تکه ای از قلبت خالی است.

117

شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1391

می دانید؟باید همیشه زور بالای سرمان باشد تا موفق شویم.چه می شد اگر مجبور بودیم همه ی ساعاتمان را برنامه ریزی کنیم تا وقتی وقت اضافه می آوریم اصلن غصه نخوریم؟هاع؟چه میشد؟اصلن وقتی اضافه نمی آمد که به غصه خوردن بگذرد که.شش ساعت خوابیدن که لازمه ی وجود هر بنی بشری است.یک ساعت هم برای دلتنگ شدن بس است.بیشتر باشد آدمی به گا می رود.آدمیست دیگر.اسب آبی که نیست که به گا نرود.برای بقیه ساعت ها هم برنامه ریزی دقیقی نمی خواهد به همین سوی چراغ.هرکاری می خواهیم بکنیم،فقط حق دلتنگ شدن نداشته باشیم و هی از همه چیز لذت ببریم.عشق کنیم با کارها.با درس خواندن.با غذا خوردن.با کتاب خواندن.حتا از دستشویی رفتن هم باید لذت برد.کم است؟تخلیه می شویم خوب.دلتنگی را نباید در همه ی ساعات پخش کرد.برای قلب ضرر دارد.فرسایش قلب می گیرد آدمی.

   1       2       3       4       5    >>