X
تبلیغات
رایتل

238

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391

از این بالا که به زندگیم نگاه می کنم می بینم که زندگیَم درست همانند تاریخ قمری که به قبل از هجرت و بعد از هجرت تقسیم میشد به قبل از بیماری و بعد از بیماری مامانه تقسیم بندی شده است.بدین صورت که قبل از بیماریش یک انسان سرخوش ِ زیر کار در رو ِ الدنگ بودم.و العان به یک انسان ِ سرنخوش ِ زیر کار در نرو ِ الدنگ تبدیل شده ام.شما که غریبه نیستید دکتر ها گفته اند عضلات قلبش ضعیف شده است.گفته اند ضربان قلبش پایین آمده است.البته این مورد دومی را خودش هم نمی داند.دکدرها گفته اند باید حرص نخورد و پدری دارم بهتر از برگ درخت که حتاع با راه رفتنش هم مادرم حرص می کند و تنها راه حلی که به ذهن ناقص من می سد این است که برای سلامتی مامانه این دو کبوتر عاشق را از هم جدا کنیم و من تبدیل به یک انسان ترسنده شده ام که هی به بالای سرش می روم و نفس کشیدنش را چک میکنم.دکدرها گفته اند باید استراحت مطلق داشته باشد و این ها خانوادگی استراحت مطلق برایشان تعریف نشده است.هی دوست دارد کار کند و راه برود و هی به یاد پدربزرگم می افتم که دایی ِ بدبختم با او هم همین بساط را داشت و حریف نمیشد که استراحت مطلق را به او بفهماند.

237

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391
تازگی ها احساس می کنم دلم پوسته پوسته شده است.یعنی می خواهم بگویم که تصور کنید چندین روز بدون دستکش با مایع ظرفشویی ریکا یا جام ظرف ها را شسته اید.فهمیدید چه شد؟حالا به دست هایتان که نگاه می کنید چه می بینید؟یک دست ِ پیر ِ پوسته پوسته شده.می خواهم بگویم دل هم همین است، وقتی رویش محافظ نکشی در مواجهه با انسان ها به حال ِ همان دست ِ بدبختِ فلک زده ی بی نوا دچار می شود.یعنی کاش دل هم مثل دست می توانست روکشی داشته باشد به اسم دلکش مثلن که انقدر خراب نشود.می خواهم بگویم بعضی آدم ها درست مانند همان جام یا ریکا می مانند در مواجهه با دل آدمی زاد.همانقدر بی کیفیت.همانقدر دل خراب کن.همانقدر به گا دهنده.

236

یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1391

می دانید؟همانگونه که وقتی پولی به دستم برسد نمی گذارم ساعتی از رسیدنش به دستم برسد و همچون موجودی نجس با آن برخورد می کنم و خرجش می کنم که مبادا چیزی توی دستم بماند و بعدترش به گدایی می افتم، که خدا خیر بانک ها بدهد که پول را از آدمیزاد می گیرند وگرنه من همیشه هشتم گرو نهم بود،در مورد احساساتم هم همین گونه عمل می کنم بدین صورت که همه ی احساسم را یک جا خرج می کنم و در مقابل احساسی که قابل گفتن باشد به دست نمی آورم.می خواهم بگویم کاش احساسات هم بانک داشت و آدمی می توانست زیادی هایش را در بانک نگه دارد که ولخرجی نکند و ریخت و پاش نکند احساسش را،برای آدم های ارزان قیمت.که وقتی به یک گران قیمتش می رسی ببینی احساسی نیست که.مرده ای.تمام شده ای.چگونه خرج کنی؟احساس را که نمی شود از پدر و مادر و برادر قرض کرد که!

235

یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391
فی الواقع همین فردا صبح میان ترم صنعتی دو دارم و قدر گوز هم حالیم نیست و نشان به آن نشان که یک ماگ پرملات قهوه درست کردم که بخورم و تا صبح بیدار بمانم و به خداوندی خدا سوگند که العان چشم هایم را با چوب کبریت باز نگه داشته ام و تنها کاری که نمی توانم بکنم خواندن درسیست که به حول و قوه ی الاهی در هیچ کدام از کلاس هایش شرکت نکرده ام و به هوش ذاتی خودم متکی بودم که العان با خواندن کتاب فهمیدم که -شرمنده ی رویتان- ولی خیلی کلفت ریده ام و حتی آب هم بزنی در چاه خلا گیر می کند.نمی دانم چه سرّیست که همین امشب وسط درس خواندن تصور کردم که رسالت الاهی من نقاشی بوده است و ابتدا شروع کردم تصویر زنی را با شرت و سوتین کشیدن و عووف گفتن و سپس برای خودم انگشت فاک نشان دادم و هی سعی کردم نقش دستم را بکشم که موفق نشدم مع الاسف، و یک دفعه یادم افتاد که خاک عالم بر سرم شد،به این سن رسیده ام هنوز نقشه ی خانه ی مان را نکشیده ام و شروع کردم به مثابه بهترین مهندسین عمران این مرز و بوم به کشیدن نمای خانه تا یکهو جریمه نشوم.می خواهم بگویم چنین عادم ِ خود را به چس و گوز ِ هوایی بندکنی هستم و العان هم به جای درس خواندن نشسته ام و اینها را تایپ می کنم.باشد که فردا صبح ساعت 9 رستگار شوم!به نظر شما می توان از فرمول ها عکس گرفت و به بهانه ی استفاده از ماشین حساب ِ گوشی از رویشان نگاه کرد یا تخمش را ندارم؟ و این را هم در نظر بگیرید که در امر تقلب چنان عادم تخم نداری هستم که در امتحان اوپن بوکی که جواب همه ی سوال ها را در حل المسائل داشتم ترسیدم که نگاه کنم و به شدت از همه ی دانشگاه فحش خوردم.راستی تا به حال به دلیل گم کردن شارژرتان گوشی خود را با کامپیوتر شارژ کرده اید؟چقدر طول می کشد تا همه اش شارژ شود؟