X
تبلیغات
رایتل

157

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1391
زمانی می رسد که کوله بار خالی ات را تنها برای کلاس گذاشتنش بر می داری و به دوردست ها می روی.به امید این که جاده صاف است و فقط باید بروی تا به ناکجا برسی.حتا حوصله ی باندپیچی و چسب زدن روی زخم های تن و قلبت را هم نداری.می گویی خودش کُل می بندد خشک می شود.چرا خودم را خسته کنم؟بعد هی می روی هی دست اندازهای لعنتی تو را به زمین می زنند.هی زخم هایت سرباز می کنند.هی خاطره های لامصب قلبت را جر می دهند.زخم هایت کل نمی بندند هیچ،با شدت بیشتری شروع به خون ریزی می کنند.باید قبل از رفتن به دوردست ها یک بولدزر بیاوری و این دست اندازها را،این خاطره های لامصب را، با خاک یکسان کنی.وگرنه هیچ وقت! سر نمی رسی.