X
تبلیغات
رایتل

204

سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391

دارم به این فکر می کنم که چطور می شود که یک آدمی کلن رد کند.پدرم تازگی ها می آید کنار ما می نشیند سبزی پاک می کند،غوره دانه می کند و هی خودش می بافد و جلو می رود.می دانستم از قبل که دوز خاله زنک بودگیشان بالاست ولی نمی دانستم که حتا تا این حد می تواند بالا برود که بیاید بنشیند و هی حرف از همسایه ی دست چپی و فلان کسک دست راستی بزند و از زن حاج رسول بگوید و هی بگوید،هی بگوید و اصلن تخمش نباشد که کسی گوش نمی دهد و سرسام گرفته ایم و همه مان سکوت کرده ایم تا شاید تمام شود این تعریفاتش.ولی هزار ماشالا استارت که می زند دیگر ترمز در کارش نیست فکر کنم ترمز می برد کلن، و آدمی که ترمز ببرد هی به در و دیوار برخورد می کند به در و دیوار هم نخورد به ما برخورد می کند و کلن کسی که هی دوست دارد حرف بزند امکان ندارد کسی را با حرف هایش نرنجاند. من هی سکوت می کنم،هی سکوت می کنم تا ببینم آستانه ی تحملم تا کجا کش می آید  و آخر دیوانه می شوم و به اتاقم پناه می برم.می خواهم بگویم جوری شده است که اصلن می ترسم دو دیقه بروم بنشینم و معاشرت کنم.معاشرت ها که نباید کشدار باشند.کش معاشرت ها باید نیم ساعت که شد کمانه کند و برگردد بخورد توی صورت آدمی.طوری که آدم خود به خود خسته شود از معاشرتش و درش را بگذارد.وقتی آدم در معاشرت کردن در خودش را نگذارد بقیه کم کم درش را می گذارند و کم کم تبدیل می شود به کسی که با در و دیوار و گیاهان معاشرت می کند.