X
تبلیغات
رایتل

309

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395
امیدوارم یک روز برسد که آدم ها بفهمند وقتی جواب حرف ها و کنایه هایشان را نمی دهی از نفهمی و کسخل بودگی تو نشات نمی گیرد. شما اسمش را همین هایی که گفتم بگذارید ولی حداقل در خلوت خودتان فرق بگذارید بین نجابت و کسخل بودن! بفهمید که آدم ها حتی کسر شانشان می شود به چیزهایی که شما فکر می کنید فکر کنند و جواب بدهند.بفهمید که آدم ها را خرد می کنید و می روید.بفهمید که بعضی آدم ها چینی های بند زده ای شده اند که با یک اشاره ی شما می شکنند.بفهمید که چقدر غصه توی دل آدم های زندگیتان می ریزید.بفهمید که متنفرم از این ژست دانای کل بودنتان.ازین قضاوت کردنتان و این که در لحظه های بد زندگی به جای آنکه پشت آدم باشید شما هم توی سرش می زنید ازتان یک سوپرقهرمان نمی سازد فقط از چشم می افتید.آدمی وقتی دارد درددل می کند نیاز به یک گوش شنوا دارد نه بیشتر! آدمی خیلی خر است  حتی!

308

پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1395
بگذارید باز هم تاکید کنم که دانشمندان در جای خود نشسته اند و هیچ نظریه ای نمی دهند و من ِ بدبخت باید جور نظریه ندادنشان را هم بکشم. یادتان می آید چقدر تیرماه گرم بود؟ در حدی که یا داشتیم آب پز می شدیم یا کانهو یک سیب زمینی در تابه جلز و لزمان به هوا بلند بود و هی با خود فکر می کردیم خدا رحم کند،خدا صبرمان بدهد، تیرماه که بدین صورت باشد مرداد ماه چقدر گرم خواهد بود؟ روزها گذشت و مرداد،این ماهِ دوست نداشتنی رسید و در کمال تعجب هر روز خنک تر شد و دیگر خبری از آن گرما نبود در حدی که امروز هوا 29 درجه است! به نظر من زمین همانطور که به سمت گرم شدن بیشتر به پیش می رود یک ماه جلو افتاده است.بگذارید این جوری روشنتان کنم که منظورم این است که ماه قبل مرداد بود و فلواقع ما الان در شهریور به سر می بریم و مهر نزدیک است و اگر تقویم ها درست بود ده روز دیگر باز میامد بوی ماه مدرسه! پیشنهادم به مسئولین این است که اولا بیایند به جای این دانشمندان ِ هیچ کار نکن!به من حقوق بدهند تا برایشان نظریه پردازی کنم و ثانیا سال 96 را از اردیبهشت شروع کنند که از زمین عقب نمانیم و به روال عادی برگردیم.

307

پنج‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1394
قورباغه!
قورباغه!
اوری بادی لیسن اند ریپت افتر می!
قورباغه!
یکی از مزایای لهجه‌ی ما یزدی ها نسبت به لهجه‌ی عده‌ی کثیری از هموطنان گرامی این است که می‌توانیم بین ق و غ فرق بگذاریم!بگو ق عمو ببینه!
به شخصه من یکی وقتی می‌بینم هموطن عزیزی بین ق و غ گیج شده است می‌خواهم خرخره اش را بجوم! آخر کسی که نتواند املای درست قورباغه را بنویسد و بین غورباغه، قورباقه، غورباقه و قورباغه گیج بزند را نباید خرخره اش را جوید؟ انقدر سخت است؟
به نظر من اگر قورباغه را به مدل‌های دیگر بنویسید حتی صدایش فرق می‌کند و به جای قور قور ممکن است بع بع بنماید. حتی قهر کند و دیگر نخواند. حتی در صورت سربالارفتن آب دیگر ابوعطا نخواند و به فعالیت های روتین روزمره‌اش بپردازد.

با قورباغه این کار را نکنید. گناه دارد. خانواده دارد. بدبختش نکنید!

https://telegram.me/writecorrectly

306

دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1394

1- تقویم سال 95 را نخرید! به لعنت خدا نمی ارزد! نه به درد کارمندان می خورد نه دانش آموزان. محض رضای خدا چهارتا تعطیلی درست حسابی ندارد که دل آدم خوش باشد.حتی 22 بهمنش هم جمعه است! من به این تقویم اعتراض دارم.من تسلیم این صحنه آرایی ها نخواهم شد! بدینوسیله من و همکارانم اعلام می کنیم به سال 95 معترض بوده و تقاضای تجدید چاپ سال 94 را داریم! خواهشمند است اقدامات لازم را در این زمینه مبذول نمایید!

2- خیلی همه چیز راحت تر شده. آدم ها خیلی راحت تر شده اند. تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده است! شما به شعرهای شاعران نگاه کنید: قبل ترها شاعر خودش و بقیه را پاره می کرد و می سرود: شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست! حالا به این کار ندارم که این شعر چقدر در دوران تحصیل دانش آموزان را پاره نموده است ولی شاعر چقدر و به چه چیزهایی اندیشید که این شعر را سرود؟ الان شاعر خیلی راحت می گوید: وای وای وای پارمیدای من کوش! که در اینجا خیلی راحت معلوم می شود که شاعر دنبال پارمیدایش می گردد یا در بیتی دیگر شاعری دیگر می فرماید: خانومه که بیسته توی کوچه می گذره مال کیه؟خوش به حال بی افش! که دقیقا منظور این می باشد که جوووون کی اینو می‌کنه؟ حالا شاعر قرن گذشته بیاید دوساعت در مورد مردن قو صحبت کند و آخرش بگوید آغوشتو واکن بپرم توش! نه جانم، زندگی ها خیلی راحت تر شده است! حتی شاعر در جایی می گوید گریه نکن آرایشت خراب میشه که این حتی ایهام دارد و می بینیم که شاعران این دوره و زمانه چندان هم از صنایع ادبی خالی نیستند! این شعر از یک طرف به قول دوستی به اقتصاد مقاومتی و لوازم آرایش گران می پردازد و از یک طرف می گوید اگر آرایشت پاک شود من می ترسم و حتی ممکن است شب در جایم باران ببارد! بگذارید دیگر وارد مکتب اینتریسم و روشنیسم نشوم که مقوله ای جداست و در این مقال نگنجد. راستی در همان شعری که در سطور اول خواندیم شاعر در جایی دیگر می فرماید: من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان، قال و مقال عالمی می کشم از برای تو! شاعر انقدر سوسول و نازبشی الهی؟

3- سرما نخورید. نخورید. نخورید! چیزهای دیگری هم برای سرماخوردن هست.حتی حرص خوردن از سرما خوردن بهتر است به زعم بنده! این روزها سرفه که می کنم می‌توانم  استخوان های ستون فقراتم را بشمارم!

305

سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394
هشتم دی امسال که برسد دو سال می‌شود که دیگر تکیه گاهی به نام پدر موجود نمی‌باشد. تا وقتی که هستند احساس نمی‌کنیم ولی وقتی می‌روند یکهو پشتت خالی می‌شود. یکهو احساس بی‌کسی و تنهایی می‌کنی. یکهو کارهایی که تا دیروز روتین زندگی‌ات بودند را نمی‌توانی انجام دهی. شاید بخندید ولی مثلا من دیگر نمی‌توانم کتاب چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی را بخوانم و هرکدامتان که بخواهید مجانی تقدیمتان می‌کنم، تنها به این دلیل که شب قبل مرگش شروع به خواندن این کتاب کردم و بعد‌ها دیگر نتوانستم بدون آنکه به او فکر کنم شروع به خواندن بقیه‌اش کنم! اصلا هم مهم نیست که چقدر توی نمایشگاه‌های کتاب هرسال دنبالش گشتم تا توانستم آن را بخرم. یا مثلا امکان ندارد که نارنج‌های روی درخت را ببینم و یادم نیاید که چقدر نارنج دوست داشت. یادم نیاید که روز مرگش یک شیشه آب نارنج را از فریزر بیرون آورده بود و گذاشته بود تا یخش باز شود و به باز شدن یخش نرسیده بود که دیگر نبود! امکان ندارد نارنج و آب نارنج ببینم و بغض نکنم. امکان ندارد یاد شب قبلش بیفتم و اشک نریزم. امکان ندارد یادم برود... امکان ندارد یادم برود!

304

یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1394
۱- زانو درد جوری گاییده است که نمی‌توان ده دقیقه با دل راحت توی دست به آب نشست و در تفکرات فلسفی عمیق غوطه ور شد! نه می‌توان راه رفت نه می‌توان نشست و تنها پوزیشن ایده آل خوابیدن است و از آنجایی که کون دکتر رفتن ندارم هی خوابیده‌ام! خیلی هم شیک و مجلسی! اصلا نمی‌دانم چرا خدا انسان‌ها را با قابلیت جداشوندگی و تعویض نیافریده است که اینقدر درد نکشیم؟ هزاران سال پیش یک موجودی آفریده است پر از باگ و فکر کرده است شق القمر کرده است و تازه به خودش فتبارک الله احسن الخالقین هم گفته است! مگر نمی‌گویند کار را که کرد آنکه تمام کرد؟ چرا خدا یک خبرگان ندارد که بر کار‌هایش نظارت کنند؟ هاع؟ شاید هم دارد و همش در حال چرت زدنند کسی چه می‌داند؟ حالا خدا کند نوه‌ی امام که می‌آید خدا هم خودش را اصلاح کند! تا به حال از زانو درد به انتخابات خبرگان رسیده بودید؟ قابلیت‌هایم روز به روز دارد بیشتر‌تر می‌شود!

۲- ضمن عذرخواهی از همه آنهایی که طرفدار حقوق پرندگان، چرندگان، خزندگان و حیوانات هستند باید اعلام کنم که من از همه حیوانات می‌ترسم فرقی ندارد موش باشد یا شیر. مرغ باشد یا ش‌تر مرغ! گربه باشد یا سگ! هرکدام را که ببینم در بهترین حالت اگر جیغ نزنم و فرار کنم با مقدار بسیار زیادی فاصله ازشان رد می‌شوم! حالا تصور کنید توی محل کارم تنها بودم که یک دفعه دیدم یک جفت چشم زل زده‌اند به من و دقت که کردم دیدم گربه ایست به غایت سیاه! هرچه هم که ادای روشنفکر‌ها را در بیاوریم و بگویم به خرافات اعتقاد نداریم و فلان من هر گربه‌ی سیاهی که ببینم اول یک بسم الله می‌گویم و زل می‌زنم ببینم غیب می‌شود یا نه! و فکر می‌کنید خیالاتی شده‌ام که وقتی بسم الله گفتم دیگر گربه هه نبود! انگار که از اول نبوده است! خلاصه این روز‌ها سرکار که می‌روم مثل سگ از یک گربه‌ی غیب شونده می‌ترسم!

۳- دیجی کالا چرا یک گوشی دوسیم کارته‌ی اندروید خوب را در یلدای شگفت انگیز با قیمت ۴۰۰ تومن نمی‌گذارد؟ چرا رفتی چرا من بی‌قرارم اصلا؟


303

پنج‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1394

حدودا دو هفته پیش بود که در زورآزمایی با یکی از درب های شرکت شکست خوردم و در ٍ فوق الذکر موفق شد بر من غلبه نموده و پایم را پاره پوره نماید.از همان روزی که دست حضرت قابیل... نه نه از همان روزی که دست در به خون پایم آلوده شد بدنم یک واکنش هیستریک نسبت به تمام درهای عالم نشان می دهد و ناخودآگاه گارد می گیرد و هر دری می بیند می خواهد به دوردست ها فرار کند. داشتم به این فکر می کردم که قدما الکی گفته اند که عقل سالم در بدن سالم است نظر به این موضوع که بدنم عقل دارد و ترسیده شده است ولی عقلم نه. عقلم عقل ندارد!هزاربار هم که عاشق بشوم و شکست بخورم باز هم زود تا دیده می بیند دل می کند فریاد! انگار نه انگار که تا دیروزش قرص های ضدافسردگی می خورده است و از شکست عاطفی ای که خورده بوده یک وری شده بوده است!(ریدم به دستور زبان فارسی و انشا! می دانم)باز هم بوی گلش چنان مست می کند که شلوارش از دست می رود و گول می خورد!عقل آدمی خیلی خر است.یک اپسیلون شعور ندارد.احمق عشق ذلیل!

-می خواهم اسمم را در کتاب رکوردهای گینس به عنوان متخصص ربط دادن گوز به شقیقه ثبت جهانی کنم!-

302

پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1394
حداقلش این است که مورفی بی‌نوا از این شانس برخوردار بود که قوانین بدشانسی‌اش تحت عنوان قوانین مورفی معروف شود. ولی من از این شانس هم برخوردار نبودم وگرنه شما الان عوض قوانین مورفی با قوانین شانس گوه مرغی وییده‌ای آشنا بودید و به شانس گوه مرغی وییده ایتان لعنت می‌فرستادید! قضیه از اینجا شروع شد که یک روز صبح من از خواب بیدار شدم ولی گوشی‌ام نه! و این نوید اعصاب خوردی بی‌پایانی را می‌داد! به هزار زحمت و بدبختی روشنش کردم که‌ای کاش پیچ‌های دستم می‌ریخت و این کار را نمی‌کردم! تنها یک فیلم پورن روی گوشی‌ام مانده بود که می‌خواستم این مایه‌ی ننگ را پاک کنم و در حین این کار یک دفعه جلوی روسا اجرا شد! بماند که با چه بدبختی‌ای جلوی پخش صدای جیغ و داد را گرفتم و نصف گوشت تنم به همراه پشم‌های نازنینم ریخت، بماند که گوشی ِ کسخلم یک دفعه تصمیم می‌گرفت به افرادی که روحشان هم از من باخبر نبود زنگ بزند و آن‌ها را سورپرایز کند، همه‌ی این‌ها بماند تا به دیشب برسیم که تجلی همه‌ی بدشانسی‌های عالم درش متبلور شده بود! می‌خواستم رم گوشی را ویروس کشی کنم و بالطبع آن را به کامپیو‌تر زدم و بعد از یک ساعت که به همه‌ی پیامبران اولوالعزم و غیر پیامبران اولوالعزم و حتی به حضرت امام خمینی و امام خامنه‌ای و امام محمد غزالی قسمش دادم کامپیو‌تر کارت حافظه را شناخت ولی کافی بود مادر گرامی‌ام به کنارم بیاید و به سیم برخورد کند تا همه‌ی زحمات و قسم‌ها در آن واحد پوچ شوند، و همین کافی بود تا کامپیو‌تر کلا نشناسد نه خدا را نه قرآن را. پس تصمیم بر این شد که رم را توی رم ریدر بگذاریم و دیگر لازم به ذکر نیست که رم ریدر گم شده بود، هست؟ و رم ریدر که پیدا شد خشاب رم گم شده بود لازم به ذکر است؟ لازم به ذکر نیست که تصمیم گرفتم رم را روی دیگر گوشیهای موجود در منزل امتحان کنم و یک گوشی اصلا نشد جای رمش را پیدا کنم و دوتا از گوشی‌ها مشکل داشتند و تنها گوشی‌ای که پیدا شد شارژ نداشت و شارژر نبود و گم شده بود و وقتی پیدا شد شارژ نمی‌کرد و باطری را توی یک عدد شارژر قورباغه‌ای گذاشتم که چراغ چشمک زنش روشن نمی‌شد و پس از ده دقیقه موفق شدم؟ لازم به ذکر است؟ لازم به ذکر است که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تورا حرص دهند؟ و بالاخره زمانی که موفق شدم ساعت ۱۲ و نیم شب بود و خواب بر من چیره گشته بود و گذاشتم ویروس کشی شود و تا صبح فقط نصف آن انجام شده بود؟ انصافانه‌س؟

301

شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1394

شماها که به همه چیز دقت می کنید آیا تا بحال به بازی های کودکانه ی ما که نسل قبل به حساب می آییم دقت کرده اید؟ نمی دانم چه اصراری بود که ما را کسخل تحویل اجتماع بدهند! ما یک بازی ای داشتیم که بدین شکل بود:

چند نفر در حالی که دست هم را گرفته بودیم حلقه می زدیم و یکی آن وسط می گفت: آسیا بشین! و ما هم که دچار خود آسیاپنداری شده بودیم می نشستیم! ولی آن احمق یک هو تصمیمش را عوض می کرد و می گفت آسیا پاشو! و ما که عقل و شعور داشتیم می فهمیدیم که نباید ملعبه ی دست چنین انسانی شویم که تکلیفش با خودش مشخص نیست و معلوم نیست با خودش چند چند است! بنابراین جواب می دادیم پا نمیشم! و اینجا بود که او به قسم دادن روی می آورد و ما هِی لج می کردیم! می گفت جون باباجون!پا نمی شدیم! می گفت جون مامان جون! پا نمی شدیم! به زعم بنده طراح این بازی ها استحکام بنیان خانواده های ایرانی را نشانه رفته بود! وگرنه چه معنی دارد بچه ای را به جان مادر و پدرش قسم بدهی و پا نشود؟ و حال... دستوردهنده ی بدبخت که از همه جا ناامید شده است یک دفعه برگ آخرش را رو می کند و می گوید: جون قفل چمدون! آیا کسی که شما را به جون قفل چمدون قسم می دهد دیگر چیزی برای از دست دادن دارد؟ روا بود چنین بی حساب امیدش را ناامید کنید؟ انصافانه‌س؟

و دوباره ما جواب میدادیم پا نمیشم! و آن موقع بود که آن بدبخت فلک زده به مقدسات روی می آورد و می گفت جون خداجون! و ما می گفتیم پا میشم! به نظر شما خدا جان دارد؟ چرا باید در ذهن یک بچه این جور جا بیاندازند که خدا جان دارد؟ مگر خدا جسم است؟ آیا این غیر از توطئه ی استکبار و فراماسون ها و صهیونیسم چیز دیگری می باشد؟ و حال ما ایستاده بودیم و کسخل وار تند تند می‌چرخیدیم و می خواندیم: آسیا تندترش کن، تندتر و تندترش کن! چرا ما چنین کسخل بزرگ شدیم؟

300

چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1394

حتی اگر کتابخوان هم نباشید به یمن وجود شبکه های مختلف اجتماعی این گفته‌ی صادق هدایت را به کرات دیده اید: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.آدمی تا در موقعیتش قرار نگیرد شاید به این گفته بخندد و درک نکند ولی... درد کنار گذاشته شدن یکی از همین دردهاست. روح را که می خراشد هیچ... بدن را هم درگیر می کند. می گویند بدترین درد، درد زایمان است خوشبختانه هنوز این درد را نکشیده ام ولی هرچه هم دردناک باشد یک روز بیشتر نیست! فکر می کنم دردی که هر روز آدمی را از تو بخورد و هر روز آدم را درگیر خودش کند بدتر باشد! وقتی حتی چرایی این کنار گذاشته شدن را ندانی! وقتی هی دنبال دلیل بگردی و پیدا نکنی. وقتی از ترس هر قضاوتی پی اش را نگیری! وقتی نصف شب ها بی که بخواهی با کابوس از خواب بپری!وقتی حدود 4ماه یک خواب راحت نداشته باشی، تازه می فهمی صادق هدایت چه می گوید: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد!

   1       2       3       4       5       ...       31    >>